۱۳۹۵ آذر ۲۸, یکشنبه

مدت زمانی کوتاه ولی نامعلوم

داستان تلخی نیست! فقط برای خود من می‌تونه مشخص بشه که دقیقا اونشب چطور گذشت. طی یک دیالوگ کوتاه بهش پرتاب شدم و اینقدر معناداشت و تصویر طولانی‌ای همراهش بود که اینروزها از هر چیزی بیشتر بهش فکر میکنم. صحبت از پاهایی شد که قادر به راه رفتن نیستن و اون «تنگ عسل و گه»معروف. دوران جوانی من با دوستان برگ گلی سپری شد که بیشتر معاشرتهامون با هم به گفتگو و همینطور زندگی باهم می‌گذشت. هنوز هم به همون نسبت با هم در تماسیم ولی بازی مهاجرت و شاخه‌هاش کمی سروشکلش رو عوض کرده. از قضا تو همون سالها یکی از ما به قصد ادامه‌ی تحصیل برای مدتی عزم سفر به فرنگستون کرد. من تازه درسم تموم شده بود و خودم هم قاطی این حرفا بودم. اما هیچ امیدی به کنده شدن از گهی که بهم چشبیده بود نداشتم. اونموقع فقط خیال می‌کردم و یکی در میون می‌شمردم که ببینم می‌شه یا نمی‌شه. ناخودآگاه نمی‌خواستم برم درواقع. ولی مثل خیلی‌های دیگه عقلم نمی‌رسید و فکر می‌کردم تنها راه بودن دوریه. اما دوری من نه مسائل دوروبرم بود تو مملکت و نه چیزهایی که اولین بار به ذهن هرکسی میادو ذوق‌زده‌اش می‌کنه. هیچکدوم! آدم وقتی جوونه خیلی دچار این سندروم دوری میشه که یا از قهر با تغییرات و تازگی‌هاست و یا از بیقراریه. نمی‌خواستم دور باشم فقط و طبق اون ماجرایی که در جریان بود دور بودن یعنی رفتن برای ادامه‌ی تحصیل یا یکجور مهاجرت جدی. من جدی بودن رو همیشه دوست داشتم و چون بلد نبودم درست و حسابی نه بگم و توی خیالاتم رفتن‌ گل‌درشت تنها راه‌حل بود... باید بگم اون احساساتم و یا عملکردم به هر صورت نشدنی از آب دراومد. و هزارتا ماجرا پشتش بود. بخاطر همه‌ی اون نه‌هایی که تلنبار شده بود و یکدفعه نمی‌شه همه‌اش رو ریخت تو چاه مستراح. برای تک تک شون باید جواب بدی و خودتو صالح و منزه برگردونی به جایی که بودی و بهش تعلق داری و یا به زیانی دیگر اقتدارت رو پس بگیری. ساعت از ده گذشته بود و شاید هم یازده. خونه ی دوست عزیزکرده‌ام بودیم و باید اونو با چمدوناش می‌بردیم پیش‌ پدرش که حداقل چندساعتی هم با اون این دم رفتن وقت بگذرونه. پدرش گفته بود خودم تاکسی می‌گیرم برای فرودگاه و لازم نیست دوستات برسونن‌ات. هیچکس دلش نبود اون مبلهای دسته چوبی با چرمهای سفید نخودی رو ول کنه بیافته تو ولیعصر و بقول بابای مسافر:« پٓهلوی که دیگه اون پهلوی سابق نیست! » بعدش وقتی شیب خیابون رو می‌گرفتی و میومدی پایین، خیابونا از قضا اینقدری خلوت بودن که آدم دلش می‌گرفت. همون موقع ها بود که باخودم گفتم کلا این تهرون دیگه تهرون نمی‌شه. دخترها جلوی آینه شالهای رنگی‌شونو سرشون کردن و همینجوری با خودشون ویت ویت می‌کردن و ریز می‌خندیدن. من اما خنده‌ام نمیومد. احساس تنهایی تا مغز استخونم پس داده بود و هیچ مدرکی باطلش نمی‌کرد. نه زلزله‌ای نه هیچ باد و بارونی که بشوره ببره این عزلتی که آدم از بچگی با خودش می‌کشه. بچه که بودم طور دیگه‌ای بود. بچه دنبال راه حله! و برای خودش بریز و بپاش می‌کنه و روزو به شب نرسونده با یه داستانی به تختخواب پرستاره‌اش برمیگرده. اما وقتی بزرگ می‌شی قاطی رنج دیگرون می‌شی و دونه دونه همه‌ی ستاره هاتو می‌دزدن و چندبار دیگه بگم که باید یاد بگیری اقتدارتو پس بگیری. برای من نوعی اینقدر طول کشیده که مثل قرص قند وزیرزبونی و آسپیرین هرروز باید بندازم بالا که یه وقت توهم برم نداره که خوب شدم و این آسمون ابری و سیاه رو با ستاره‌ها طاق نزنم. خیالبافی ارثیه‌ی فامیلی ما بود که همه‌اش رو اگه نگم بخش زیادی‌اش رو با من و دختر عمه‌ام که پنجاه سالش شده و سراغ همو گاهی می‌گیریم قسمت کردن. بقیه دنیا باهاشون کاری کرد که زبل و خودساخته از آب دراومدن و بیا و ببین چه زندگی‌ها که نمی‌کنن. حالا، هم من، هم اون دختر عمه‌هه هر وقت فرصت بشه زیر زیرکی پوزخندی به جمالشون می‌کشیم. آخه خونه و زمین و پست و مقامات هم شد زندگی؟! بابا چه پست و مقامی فرنگیس؟! تو بانک و اداره سگدو زدن هم شد کار؟ یا اونیکی اصلا! بعد اینهمه کارمندی شده دلال و پولی به جیب می‌زنه و خجالتم نمی‌کشه هرجا می‌رسه ته‌برگ چک‌هاشو نشون مردم میده که یعنی که یعنی!... نوش جونش ولی میگم ... آره والا راست میگی. خودت چطوری؟ منکه اگه بخوام برات بگم اینجوریم که هیچ حوصله بهم نیست. نه نقاشی. نه حتی اون شعری که آخر شب میومد سروقتم. بخدا زندگی سخته. از اولش یه عاقل و بالغی پیدا نشد تو این طایفه که یاد آدم بده که از اولش سخته. همه دردم تو پنجاه سالگی اینه. حالا میگی چیکار کنم؟ هیچی تو نمی‌خواد پاشی خودم چایی میریزم.
 ولی من  باید این خیاطی هارو تموم کنم. مشتری دل داده که آخر هفته تنش کنه. خجالت می‌کشم وگرنه که سال تا سال نخ تو اون ماسوره ها نمی‌کردم. خیاطی قشنگه اما راه حل نیست میدونی که!…
من فقط می‌دونستم تا چندساعت دیگه هواپیماش بلند می‌شه و حداقل برای اونچیزی که می‌گن مدت زمان کوتاه از ما دوره. من باید براش نامه‌های بلند‌بالا بنویسم و یا کارت تلفن بخرم و برم پشت خونه‌ که مثل یه دهات کوچیک بود. کنار اون مبل فروشی مشکوک بهش تلفن بکنم و فقط بپرسم حالت چطوره! هرچقدرهم پول می‌دادی این کارتها خیلی زود تموم می‌شدن. از طرفی مورمورم می‌شد که گوشی رو بردارم و تو خونه باهاش حرف بزنم. یه چیزی شروع شده بود که به کسی ربطی نداشت و از اون دست عشق و عاشقی‌ها نبود که مردم فکرشو می‌کردن. از اون عشقهایی بود که حرفشو نباید زد چون نزدیکی و دوستی کردن تعاریفش عوض شده. باید مواظب این احساسم می‌بودم و براش به ساده‌ترین شکل پول جمع می‌کردم. تنها راه‌حل موجود همون کارتهای تلفن حاوی مقادیری مکالمه بود که از قضا خاکستری بدرنگی هم به تنش نشسته بود. اهمیت نمی‌دادم و به این گوش می‌دادم که برای من از روزای ابری خودش می‌گفت . روزای مخصوصی بود که آدم باهاش اصطلاحا بزرگ می‌شه و نمی‌دونه چی شد که همچی شد! من تو اون برهه متوجه نشدم که داره فقط تلاش می‌کنه یکبار دیگه شکست نخوره. فقط حواسم به این بود که ما از یه قبیله‌ایم و درستش اینه که هر موفقیت و ماده‌ی حیاتی‌ای رو باهم تقسیم کنیم و این حالتم کاملا غریزی بود. باقی این حیات رو با نوشته‌های روزانه براش پست می‌کردم نوشته‌هایی که اونهم از رو دست و دلبازی برام جوابشو می‌داد. از لکه‌های خشک و سرد قهوه‌ای رنگی که روی فنجون‌ش نشسته بود هم دریغ نمی‌کرد و چجوری بگم که تا ته‌شو می‌گفت. و چه فایده! دوری و از دست دادن قصه‌ای بود که برای تک تک آدمهایی که از کنار خیابون ولیعصر می‌گذشتن نوشته شده بود و زندگی مجال نمی‌داد قدر کافی بهش فکر کنی و اگر می‌کردی یکی می‌زد رو دستت که زهرمار! مثبت فکر کن.
بعد از اینکه چمدون جمع‌و جورش رو گذاشتیم پشت ماشین، فیروزه سرعت ماشینش رو گذاشت روی چهل  یا پنجاه و گفت همینجور که نمه نمه میریم باهم خداحافظی کنیم. قبلش مسافر عزیزمون گفته بود پدرش ممکنه کلافه بشه و بدخلقی بکنه اگه حالا بریم اونجا و یکی دوساعتی هم دوروبرش بچرخیم. خوب حقم داشت و چند ساعت بیشتر وقت نداشت که از دردونه‌اش خداحافظی کنه. ما هم به قاعده‌ی چیزایی که با هم یاد گرفته بودیم خوب درک می‌کردیم و مزاحم خجالت هم نمی‌شدیم. بقدر کافی دیر کرده بودیم و حتما وقتی می‌گفتیم سلام باباهه میگفت: سلام و... ولی نگفت و صدامون کرد بریم بالا برای خوردن آخرین قهوه‌ی اون تاریخ، تو شبی که کسی هوس قهوه نمی‌کنه. چمدون رو خودم بردم بالا چون مثلا من مرد قبیله بودم و پیش بقیه هنوز داشتیم بازی می‌کردم که خوبیت نداره تا من هستم کسی به اسباب وسائل سنگین دست بزنه. درواقع ایرادی هم نداشت.فقط یه عادت قدیمی بود که دوست داشتن و دوست داشته شدن رو ترجمه می‌کرد. خونه‌ی بزرگی بود که اونموقع شب بوی تاریکی رو بیشتر از بیرون با خودش تکرار می‌کرد موندن ما برای چند دقیقه بیشتر نه ضرورتی داشت و نه حتی مانع رفتن اون می‌شد. دوست داشتم برقها بره و مجبور باشیم هممون دور هم بشینیم. ولی از اون سالها بی‌اندازه گذشته بود و با سرعت داشتیم تو یه دشت پر از برف حرکت می‌کردیم. زیبایی‌های برف سرجاش. اون زمستون بعد از اینکه شروع شد انگار تموم هم نشد و یا شاید من دیگه خاطرم نیست که چجوری رسیدیم بهار بعدی! فیروزه اونشب مارو برد خونه‌اش. خودش حوصله‌ی ملالی که وقتی از در خونه میری داخل رو به تنهایی نداشت. لادن هم مثل من کسی منتظرش نبود. وقتی رفتیم داخل خونه مثل عزادارهای واقعی بودیم. روی مبلها پناه نگرفتیم و رفتیم اتاق پشتی و روی زمین نشستیم. و تا نشستیم بی مقدمه گریه کردیم. فیروزه بغضش رو خورد و بلند شد. گفت قبل از خواب کمی میوه بخوریم. اونشب رو از اینجاش می‌شناسم که توی سراشیبی خیابون پهلوی برای دوستهام تو پراید صندوقدار فیروزه ویگن و پوران رو یکجا خوندم:

«می‌خندی و ریزد، صد شعله بر دامن. 
میبینمت اما نامت نمی‌دانم. 
آن دیده چشمانم، عشق نهان من، 
دیگر چه می‌پرسی نام و نشان من!» 

بعد از رفتن مرضیه خیلی کم همدیگرو دیدیم و کاملا اتفاقی بود. زندگی و کار هرکسی طوری شد که بیشتر وقتمون رو به تنهایی سپری می‌کردیم و با تلفن از همدیگه خبر می‌گرفتیم. من یادم میاد شاید بیشتر از چهارماه بود که لادن رو نتونستم ببینم و تو این مدت چندباری سعی کردم قراری بذارم. اما اسباب‌کشی پدرمادرش و خرده‌ریزهای دیگه مانع شد و همینطور کش اومدیم تا رسیدیم به روزهای آخر سال. با مرضیه مرتب در حال نامه‌نگاری بودم و از جزئی ترین رفت‌و آمد‌های روزانه‌اش خبر داشتم. حتی اون کافه‌ای که خودش رو به یه قهوه مهمون می‌کرد و شیشه‌های بخار کرده‌اش و مردمی که با پالتوهای رنگی از پشت این قطره‌های نجیب و نشسته روی شیشه‌ها با سنگینی عبور می‌کردن. گلهای کمرنگی که دور میدون کاشته شده بودن و از جایی که مرضیه می‌نشست مثل خط زرد محوی همه چیز رو بهم می‌دوخت. برای مرضیه نوشته بودم که بزودی با لادن قراری دارم و چون تجریش این روزها شلوغه با هم زیر پل کریمخان قرار گذاشتیم که بعدش هم پیاده بریم به سمت پایین و کافه‌ای پیدا کنیم. لادن زودتر از من رسیده بود و یک جلد از مجله‌ای که تو دفترشون کار می‌کرد زده بود زیر بازوش و خودش رو توی پالتوی قهوه‌ایش جمع کرده بود. وقتی اون پالتو رو می‌پوشید چشمهاش بیش از همیشه برق میزد. قهوه‌ای چشمهاش بیشتر میزد بیرون و آدم دلش می‌خواست مدام قوربون قیافه‌اش بره. و اون هم هی بگه بس کن و من کجام خوشگله! و از این تعارفاتی که هم حوصله سربره و هم آدم بدون گفتنش انگار چیزی جا گذاشته. مجله رو برای من آورده بود. بخاطر خاطراتی که از ویرجینیا ولف برای اون شماره توش چاپ کرده بودن. یکبار گویا بعد از خوندن داستانی ازش سر ذوق اومده بودم و همیشه به یادش اینطور چیزها می‌موند. حال درستی نداشت. اخباری که هرکدوم از مرضیه داشتیم رو یکبار دیگه مرور کردیم و از ریز و درشت حرف زدیم. بنظرم دلش حسابی گرفته بود و من چون توی اون دوره شرایط درستی نداشتم سعی می‌کرد یا حتی احتیاط از خودش صحبت کنه. اعتقاد عجیبی داشت که نباید حال بقیه رو گرفت و اصرارهای من باعث نمی‌شد که ماجراهایی رو که از سرش گذشته بود تعریف کنه. فقط یکجا شروع کرد و گفت من اینروزها زند‌گی رو مثل ظرف بزرگی از گه و عسل  تصور می‌کنم که به ترتیب روی هم سوار شدن. دوره‌ی بعدی سرت رو توی عسل بالا میاری و مدتی دوباره به همین شکل سپری می‌کنی تا پایان آخرین ذره‌های عسل و درست اونجاکه دچار فراموشی غریزی یا طبیعی می‌شی اولین ذره‌های گوه به بدنت می‌چسبه و البته که این آغاز ویرانی نیست. شرح و بسط این ماجرای زشت و شیرین اونقدر طولانی شد که از بغل کافه‌های زیادی گذشته بودیم بدون اینکه به‌خاطرمون برسه قرار بود جایی بشینیم و سر و روی همدیگه‌رو تماشا کنیم. اونهم بعد از چهارماه. بجاش در کنار همدیگه، رو به سمتی قدم زده بودیم و چشمهامون پرشده بود از تصاویری که هرروز نگاه آدم رو غلیظ و چسبناک می‌کنه. تصاویر مردمی که با احتیاط عرض یک خیابون رو سپری می‌کنن و یا نگاه‌هایی بی‌حوصله به ویترین مغازه‌ها. جایی، گوشه کنارها ایستادن و منتظر کسی بودن و همینطور صداهایی که بی معطلی و بی‌منظور خودشون رو با ثبت خاطرات یکی می‌دوننن. لادن یکهو دستم رو گرفت و گفت بجای قهوه و کیک بیا بریم همین‌ اطراف و غذا بخوریم. من گرسنه نبودم و می‌دونستم اگر رد بکنم اون باید بره و درواقع خوردن یک غذای الکی بطور نانوشته‌ای بودن‌ بیشتر باهم محسوب می‌شد و قرار هم نبود به روی همدیگه بیاریم. باوجودی که توی یک شهر زندگی می‌کردیم و دوری معنی نداشت اما اونبار بخصوص بار عاطفی زیادی رو با خودش می‌کشید. دورانی شروع شده بود و تغییرات تازه جاشو باز کرده بود و همه‌ی این جزئیات با ما داشتن قدم به قدم میومدن. این همراهی و احساس کردنش همه چیزو شاید بیشتر از اونچیزی که آدم انتظارش رو داره سنگین بکنه. بعلاوه‌ی اینکه من به طرز عجیبی عقده‌ی از دست دادن دارم و اینروزها با دونستن همه‌ی دلایلش سعی می‌کنم زیاد توش خودم رو اسیر نکنم. هر نوع دوری عاطفی دلگیرکننده‌ است. یادم میاد وقتی که بچه هم بودم، عصرها که باید برمی‌گشتم خونه آخرین نفر بودم و جدایی از فضای کوچه که فردای همون روز منتظر ما بود برام درد بزرگی داشت. اینروزها اما درد نمی‌کشم و با چهار خط تحلیل که کفاره‌ی زندگی فعلی‌ه، تن خودم زره می‌کنم و از روی این خرده احساسات رشد نیافته می‌گذرم. از دست دادن تو زندگی من همیشه قراره تو اون قسمت گه بدرنگ باقی بمونه. تنها کاری که می‌شه براش کرد ساختن محوطه‌ای شخصی که کمی درو پیکر داشته باشه و این عواطف‌رو بی‌دلیل خرج چیزهای بی‌مورد نکنم. گرچه هنوز هم تو تشخیص‌هام اشتباهاتی می‌کنم. اما سرزنش شدن برای چیزی که دوطرفه است، گناه بزرگیه. این تشخیص‌های غلط هم معمولا وابسته به تاریخ مشترک با بعضی از متریالهای زندگیه. میدونم بواسطه‌ی همه‌ی این تحلیل‌هایی که کردم و یا دنبالش میرم در حال عوض کردن ارتعاشاتی هستم. آدم به جایی که بهش تعلق داره باید سریعتر وصل بشه. و این وصل شدن فقط شامل تئوری ماجرا نیست. چیزی که شدنی‌اش می‌کنه تصمیم و تغییر جهته و همینطور تصورمون از جایی که می‌خوایم توی فضا بیاستیم. درنتیجه زمان معنی نخواهد داشت یک نمایشنامه‌ی تک نفره‌ست. وقتی همه‌ی اینها رو مرور می‌کنم داستان زندگی مثل چند ورق امتحانی تصحیح شده بنظر می‌رسه که خیلی قبلتر سوالهارو جواب دادن و بایگانی شدن. و سوگواری کردن تنها موضوع این نمایشنامه‌است که قراره فقط بهش پرداخته بشه. به شرطی که تماشا کنی اینبار و نه اینکه با خیالش اشک بریزی. اینروزها کمتر دلگیر و غمزده جایی گیر می‌کنم و فقط شاید با یک حواسپرتی دچار ملال بی‌اندازه بشم. انتظار هم ندارم تمام مدت این سیم‌ها به برق باشه. در نهایت هنوز که هنوزه مشتاقم که برقها بره و یکی با حوصله شمع روشن کنه و کمی نزدیک‌تر به هم بشینیم. اونشب وقتی رفتیم داخل رستوران لادن برای خودش غذایی سفارش نداد و ساندویچ منو هم حساب کرد. این تصویر تا ابد منو به گریه می‌اندازه. بخاطر اینکه بعد از چهار ماه دوری نیت کرده بود از من پذیرایی هم بکنه و منو غذایی بده. تصویر اونشب لادن با چشمهای قهوه‌ای و پالتویی به همون رنگ که روبروی من نشسته بود و دستهاش که زیرصورتش حفاظ شده بود و خوردن منو که خجالت می‌کشیدم تماشا می‌کرد.مرارت این نوع از احساس کردن و مناسک دردناک و عاطفی‌ای که غذا با خودش میاره وضعیت رو غریبه جلوه می‌داد. در صورتیکه ما دوستانی بودیم با تاریخی طولانی


مرضیه‌ی عزیزم
پنجره باز است و آسمان باز است و من دیدم. هر بار که تلفن کردم جوابم را ندادی و اینقدر می شناسمت که مطمئنا توی هال خانه‌ات نشستی روی مبلهای سفید یا کرم رنگ. پاهایت را روی میز وسط گذاشتی و صدای هیچ موزیکی نمی‌آد و توی سرت یا به خودت فکر می‌کنی یا به ترانه‌ی تازه‌ای که اون حوالی می‌چرخه و وسط‌هاش هم یه فحش ناموسی به این ناخوشی ناخونده حواله میدی که ثوابه! سعی می‌کنی گریه نکنی.می‌دونم. دوست دارم روزی بنیشینی و صداتو  ضبط کنی و من اینجا زیر هر خاکستری و آبی‌ای صداتو توی آپارتمان کوچک و نصفه‌کاره‌ام ول بدم، تا روزی که تو از پله‌ها بالا بیایی و مثل یک متر پارچه‌ی نخی پیچازی توی هوا تاب بخوریم و ول بشیم و معلق بین راه‌پله و اتاق نشیمن من مدتی به فکر هیچ چیز نباشیم. مدتهاست که درگیر بیماری هستی و من مثل گذشته نمیدونستم که زندگی اول و آخرش یعنی چی؟ گرچه از دور هم با هم خوشیم  و مشکل، این سفر بی نقطه‌ی من بود که خب دروغه.. اما طبق قاعده‌ی خودت مزاحم کسی نمی‌شی و اسمش لوس بازی نیست. تو لوس نیستی، چون هستی‌ات رو از نبودن دیگران کسب می‌کنی و این اصول قاعدتا نسبتی با قوانینی که از هر رادیو، تلویزیونی شنیده می‌شه نداره. همه‌ش رو خودت بلدی بخدا! همه‌ش دلتنگیه مگر نه تو همه جوره قبولی و این مهر تایید رو من نمی‌زنم و تو می‌دونی. قشنگی یه چیز ذاتیه. مثل عکس  اولین ساعت تولدت که رو به دوربین خوابوندنت و تو خیره‌ای به دوربین و اون نگاتیو سیاه و سفیدی که سرنوشتی رو نه معلوم می‌کنه نه ردش می‌کنه. فقط  لبخندی محو می‌زنی که نشون می‌دی هستی و شاید لبخندت نیست که تورو برای من جاودانه‌ کرده. در واقع اون نگاهیه که بی تفاوت و با بلوغی که از زمانی که شناختمت همراهت بود و این قافیه نه متمایزت می‌کرد و نه تافته‌ی جدا بافته. فقط راهی بود که کمتر دیده شده بود و تو چقدر پا کوبیدی که اینجای گِل و شُل زندگی چقدر قشنگ هم میتونه باشه. زیر بارون و شهرهای دنیا راه رفتی و گفتی والله دیدن داره اما به شرطه‌ها و شروطه‌ها که زیرش نزنی و غرق نشی.
 این روزها ناخوش و کم حوصله‌ای و شاید رسالت من این باشه که کمتر از بقیه به پرو پات بپیچم و نزنم زیرش که ای بابا قصه‌ی جن و پری درست نکن و خوبم دیگه. حالا بماند که من چرا اینقدر دل به دلت می‌ذارم و می گم ایشالله گربه است! و این گربه‌هه انگاری سیاه هم هست. آشوب دلم تمومی نداره. وای که تموم نمی‌شه لجبازی‌هات زمونه. مرضیه‌ی من، نقاش من، ترانه ساز من و صدای من. من دنیاها رو دیدم و تو خودم نمی‌بینم روزی برسه که زندگی به شکل قبلش برگرده.مفصل در موردش تلفنی با لادن حرف زدم. از قدیم‌هم می‌گفتم هیچی مثل سابق نمی شه. می‌خندیدیم و البته که من جوون بودم ولی هنوز همونطوری می‌بینم. امروز فقط کمتر سیاه می‌شم. دلم به هر تکه نوری بند می‌شه و خوب چون چیز لغزنده‌ای انتخاب می‌کنم زود از دستم می پره و میگم اکه‌هی! تو هم بروتوس؟ و باز یادم میره که از روز اول بروتوس تو قبیله نبود. ساده‌ام دیگه. مامانم زیاد ننشست پای من یکی و بیشتر گریه کرد. انگاری من بودم که زیادی دل سوزوندم و اینجوری زودباور شدم و غمهای کهنه رو همینجوری پنهون می‌کنم. این راه پله‌ها بالاخره به یه نشیمن می‌رسه. فردا دوباره بهت زنگ می زنم و اگر آماده باشی و جواب بدی، تند تند حساب کتاب منو می‌کشی وسط و من خوشم میاد و یه عطری تو فضا می‌پیچه که انگاری نه من اینجام و نه تو اونجا و روکش مبلهای خونه‌ات نه که سفید نباشن، از اول هم کِرم رنگ و چرمی با دسته‌های چوبی و هُم لایدرکون. البته از تماشاچی‌ها باید عذر خواست که من احساساتی‌ام و هیچکس نمی‌پرسه چرا؟ چون طفره رفتن کاری نداره و من حتما می‌گم: قبر بابای احساسات. یادته یه استادی داشتم تو دوران دانشکده که زیاد می‌خندوندمش؟ آخرین بار یه روز رفتم دم خونه‌اش. هم من برج زهرمار بودم هم اون. دیگه اون مدل از نمایش زندگی تموم شده بود و تابستون هم داشت شروع می‌شدو چی از این بهتر که تو اوایل تابستون سیگار رو ترک کنی و زیر گرمای خفه کننده بری راه بری تا نفس‌ات بند بیاد و رو یه مبل کهنه‌ی دست دوم خوابت ببره. درست مثل وقتی‌که بر‌میگردی به سایه‌های خنک خونه‌ تا خوابت بگیره. قدیم‌ها اینجوری بود که عصر اون غروب تابستونی منتظر معجزه بودی که کسی در بزنه بیاد تو  یا اینکه دستت رو بکشه و تورو با خودش ببره و این‌روزها حتی فکرشم به سرت نمی‌زنه.لادن می‌گفت آخر این هفته میاد پیشت و شنبه و یکشنبه هم تعطیله. نگران من نباش. من نمی‌میرم.این زمستون هم شبهاش مثل پاییز و بهارش می‌گذره با درهایی که چهارطاق باز نیست. هوا سرده و اینجا با دروغهای من موندن نداره و تو چه خوب کاری کردی که نموندی!


۱۳۹۵ مهر ۲۲, پنجشنبه

پنج‌شنبه، حوالی ایستگاه قطار

مثل درپوشِ گرد و پلاستیکی ظرف ماست که هفته‌هاست اونجا افتاده. بعد از یک اتقاق تصادفی با انگشتهای مضطربی که می‌خواست برای خوردن یک ناهار معمولی حواس‌پرتی کنه و مدت زمان محدود و مشخصی رو به در و دیوار بکوبه تا آدم فقط حس نکنه، چون به چیزی مهم‌تر و غریزی‌تر محتاجه. خوردن! حالا اونچیزی که می‌خوری به قدر کافی دلربا نیست یا اگر هست، باز از روی بیحوصلگی سرهم بندی‌ای محسوب می‌شه برای رفع و رجوع مطلبی که فقط بهش محتاجی. گرسنگی! در دواقع باید با خودم تکرار کنم اون‌چیزی که من رو محتاج نشون می‌ده نوع دست چندمی از احساسات قرقره شده‌ی حوادث دورانی دوره. زمانی که نوجوانی و تازه پات به خیابونهای شهر باز می‌شه و خیلی طول نمی‌کشه که بفهمی جایی که داری زندگی می‌کنی زیاد بزرگ نیست. کی پس این ایام دایره‌ای با ناز و اطوارش تموم میشه تا باهاش یک شب نشینی بی منظور همراه بشه. پشت سرهم کردن همه‌ی اون‌چیزی که گذشته اصولا غیرضروری بنظر می‌رسه. فقط به درد گذران زمانی می‌خوره برای رفع دلتنگی، که این‌روزها حتی اسمش رو دلتنگی نمی‌ذارن. دل‌تنگی‌ای که از روی بی‌مسوولیتی خودش رو برای سوم شخص لوس می‌کنه. مثل وقتی که به دوستات میگی دلم براتون تنگ شده و لعنت به این سرما. پشت پرده‌ی امواج تلفن، بخاطر شبکه‌های پیشرفته‌ی مخابراتی صداها بقدری صاف و حتی زلال بنظر می‌رسن که میتونی صدای گنجشک پیری رو پشت پنجره‌های خونه‌ی دوستت تو یکی از کوچه‌های قدیمی بشنوی. صدای گنجشکی که اگر اغراق نکنم سالها با بی رغبتیِ نامفهومی به بهانه‌اش بیدار می‌شدی و تا اواسط روز با بقیه‌ی مجروحین از شبی که گذشته بود پشت میز ناهارخوری به ادامه‌ی بحثهای زندگی چنگ می‌زدیم. اما اون گنجشک بی‌توجه به مراسم خاکسپاری ما سرجاش موند و امروز هم وقتی توی ایستگاه ابری قطار قهوه‌ام رو بی معطلی هورت می‌کشیدم صداش مثل نخ نازکی جلوم تاب می‌خورد و می‌شنیدمش. در واقع حوادث صبح روز پنج‌شنبه باعث شد به کلی خودمو بزنم به اون راه و ولگردی‌های شبانه‌رو به روی آفتابی که زور می زد خودش رو بیدار نگه داره نیارم. مثل همون دایره‌ی شفاف پلاستیکی که افتاده زیر میز‌ناهارخوری و هربار از این سمت اتاق که بهش نگاه می‌کنم داره بهم بدوبیراه میگه و تو یک دایره‌ای که تا حدودی هم شامل انعکاس نور اطراف شده بهم زل زده و از تک و تا هم نمی‌افته. امروز هم بخودم قول میدم دفعه‌ی بعد که جارو کشیدم برش دارم و منتقلش کنم به سطل ظرفهای پلاستیکی تا بره تومسیر مثبت اندیشیِ بازیافت مفاهیم و بهش اجازه بدم دوباره آب بشه، دوباره متولد بشه و همینطور دستمالی. وقتی افتاده اون زیر فقط خاک میگیره! فقط فراموش میشه!
تا چشمهام رو می‌بندم سیلی محکمی می‌خورم. من فقط منگِ صدای بغض خودش شدم و حرفهایی که داشت لابلای گریه‌هاش تعریف می‌کرد، در حالی که روی صندلی عقب پیکانِ باباش نشسته بود ولی هنوز گریه می‌کرد. با پالتوی کَت و کلفتی روی پاهاش رو می‌پوشوند که سرما نزنه. مادر بزرگش از پوکی استخوون مره بودد. بی‌خودی فکر می‌کرد اگه آخر عمری نمی‌بردنش تو غربت که اونهمه هم سرد بود شاید دیرتر ولو میشد رو زمین و با چشمهای مبهوت با دنیا خداحافظی نمی‌کرد. گریه می‌کرد و ادامه می‌داد که پیرزن بیچاره استخونهای بی‌رمقش وسط زمستون از سرما ترکید توی کوچه. آدم پیر جون نداره. درد داره! همه چیرو حس می‌کنه چون چاره نداره و باز گریه. اینکه من رو صندلی جلو نه برمی‌گشتم تو صورتش نگاه کنم و یا اینکه به راننده بگم لطفا نگه دار می‌خوام پیاده بشم دلیل واضحی نداشت. تصویر روبرو نور زرد مرموزی بود که افتاده بود کف یک اتوبان یخ‌زده که زیر برفهای لجن‌مال شده داشت جون می‌داد. وقتی رسیدیم، اون زودتر در ماشین رو باز کرد و تا داشت پاهاش رو طوری میچیید لایِ پالتوپوستش من پیاده شدم و اصلا ندیدم که اون ساقه‌ی کرفس‌هارو داره می‌اندازه بیرون ماشین. در عقب رو بستم روپاهاش. نه جیغ کشید و نه هیچ فریادی. ازش معذرت‌خواهی کردم اما فایده نداشت و باوجودی که مدتی گذشته بود و همچنان منگ بودم قبول نمی‌کرد و مثل سلیطه‌های بالاشهری بهم بدوبیراه گفت.بعلاوه‌ی اینکه سیلی محکمی هم خورده بودم. صورتش هرچند قشنگ بود اما باعث نمی‌شد بیشتر از این داستان زندگی‌اش رو باور کنم. زیر چشمهاش تیرگی محوی داشت . توی راهروی ساختمون سرگردون موندم. ملت درهارو بستن ورفتن که لباس پلوخوری‌هاشونو بدن دست کمدی تاریک برای ابد. زیر اون زمستون سخت تو جایی که خیلی دور از خونه بود به خواب طولانی‌ای پناه بردن. اولین همسایه‌ای که اطرافم زندگی می‌کرد زن جوانی بود که با پسر تازه بالغش بغل به بغل آپارتمان من زندگی می‌کرد. پدر پیر  بداخلاقی داشت که صورت تاریک و پراز دردش رو پشت لبه‌ی کلاه آمریکایی‌اش قایم می‌کرد و بعضی اوقات از چندتا شهر اونورتر می‌اومد به دخترش یا همون مادر جوان سر بزنه. دختره تمام زمانی که پدرش مهمانش بود چند پرده صداش بالا می‌رفت. مجبور بود انگار همه چیز رو برای بار چندم و البته بلندتر از سابق توضیح بده. پسرش تو کوچه دوچرخه سواری می‌کرد و در یک دایره‌ی محدود مدام دور خودش می‌چرخید و پنجره‌های خونشون رو دید می‌زد. پدرش که می‌رفت صدا از کسی در نمی‌اومد. اما هفته‌ای چندبار صدای ناله های بدجوری شنیده می‌شد. انگار دهن زن بیچاره رو گرفته باشن و شکنجه‌اش بدن. صدای گریه‌اش رو توی گلوش می‌شد از پشت دیوار شنید. کسی باهاش حرف می‌زد ولی صداش شنیده نمی‌شد. از جوابهای ملتمسانه‌ای که زن می‌داد می‌شد فهمید با کسی مشغوله. اوایل فکر می‌کردم روابط جنسی خشنی داره و درگیر شکنجه و حال و هول این مدلیه. اما اینقدر زیاد شد که دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. فکر کن پشت دیوارای خونه‌ات بیشتر شبها کسی رو عذاب بدی و زن گریه کنه. یک‌شبی که خیلی دیر برگشتم خونه، توی راهرو به مراتب صدا بیشتر شنیده می‌شد. طاقت نیاوردم و روی در خونشون تق و توقی کردم. زن بدون معطلی و با غیظ گفت: همه‌چی مرتبه! بعد از اون سعی کردم دخالتی نکنم. صداها تا مدتی ادامه داشت تا اینکه پسرش برای گذروندن دوره‌ای توی یکی از مراکز آموزشی از پیشش رفت و صداها قطع شد. فقط یک شب که پدرش اونجا بود دوباره صداهارو شنیدم با شدت بیشتر و ناله‌هایی عجیب‌تر. انگار که تو دهن کسی حوله فرو کرده باشی و همزمان مایع مذابی رو قطره قطره بریزی روی پوستِ مجروح. اونشب توی همون راهرو گم شده بودم و صدای همسایه‌ام رو می‌شنیدم که همچنان ناله می‌کنه. آروم رفتم سمت در منزلشون و دیدم که در بازه ولی چراغی روشن نیست. کمی نزدیک شدم و دیدم سیاهی پشت در بهم حالت تهوع و سرگیجه میده. برگشتم عقب که یکی دوباره زد توی صورتم. کنار ماشین تو اون سرما ایستاده بودیم. برفهارو از روی پالتوش تکون میداد. خورده بود زمین. به من بدوبیراه میگفت! گویا سرم پایین بوده و بهش تنه‌ای زدم.نقش زمین شده بود و پاهای لختش به تن یخها کشیده بود داشت عذابش میداد این سوزش و سرما! ازش عذرخواهی کردم و با همون قیافه‌ی عصبانی گفت هیچ خوش نداره با غریبه‌ها زیاد حرف بزنه. همونجا ایستاد و گفت من منتظر ماشینم که داره مادربزرگم رو میاره اینجا ببرم خونه‌ام. حالا پالتوم کثیف و خیس شده و نمیدونه چطوری اون پیرزن بیچاره رو بغل کنه که سردش نشه. میترسیدم حرفی بزنم. اما جایی هم نداشتم برم. بروبر مناظر روبرو رو تماشا می‌کردم. پیکان قرمز رنگی اومد و اون سوار شد. وقتی نشست روی صندلی عقب یواشکی نگاهش کردم. تا نشست شروع کرد به گریه کردن.
مرغ کاملا پخته بود. برنج روی گاز بود. تازه آبش کشیده شده بود و درش رو گذاشته بودم. حوصله نداشتم. حتی گرسنه نبودم. دوتا گوجه و پیاز یه نصفه خیارِ کمی پلاسیده روی میز بود. نگاهشون می‌کردم و هیچکس بهتر از من نمی‌دونست که اونها همونجا باقی می‌مونن و باهاشون سالاد درست نمی‌کنم. یللی می‌کردم که فقط زمان طوری بگذره که کسی خلوتش بهم نریزه. بشقابهای شسته شده برگردوندم توی کابینت و وقتی لبه ظرفها بهم اصابت میکرد با خودم گفتم الان باید دوباره درشون بیاری. اما به کارم ادامه دادم. اصرار داشتم صداها رو بیشترش کنم. چیزهایی رو توی فقسه‌ها اینور و اونور کردم. یادم افتاد بجای سالاد می‌تونم ماست بخورم با غذا. در کابینت رو محکم بستم و ظرف ماست رو کشیدم بیرون. درپوش پلاستیکی‌اش رو درآوردم که از دستم در رفت و دور خودش چرخید و بعدم قل خورد رفت زیر میز. دولا شدم و چندثانیه نگاهش کردم. رفت کنار دیوار نشست. کنار پایه‌های فلزی که تصویر من افتاده بود روشون. کسی که تا کمر خم شده و زل زده به گوشه‌ای. سایه‌ی که تاب برداشته بود و تو خم‌شدگی پایه‌ی میز ترکیب بی‌ریختی داشت. زانوهایی که با شدت متلاشی شده بود و داشت رو به زمین آب میشد و درجا یخ میزد. خودم رو از دم کشیدن کامل برنج منصرف کردم و قابلمه‌هارو درسته گذاشتم روی میز. ظرف تقریبا گودی برداشتم و برای خودم ناهار مختصرم رو کشیدم توش و باقی‌اش که دلیل اصلی فراموشکاریه رو سپردم به جایی که معمولا توش سرک نمی‌کشم. و باعث میشه دچار سرگیجه‌ و تهوع مزمنی بشم.
باید آماده میشدم. لباس گرم پیدا نمی‌کردم و اتاق اینقدر تاریک بود که چشمم هیچکدوم از لباسهایی که توی کمد تاب می‌خوردن رو نمی‌دید. با ناتوانی زیادی دستم رو به تن لباسها می‌کشیدم و چیزی که لمس می‌کردم شبیه هیچ لباسی نبود که پوشیده باشم. انگار ملافه‌هایی بودن که تو سرما خشک شده باشن و نوک انگشتهام دیگه یاری نمی‌کرد چیزی رو متوجه بشم. .با عصبانیت چیزی رو توی مشتم گره کردم و کشیدم بیرون و بدون اینکه به قد و قواره اش نگاهی بکنم دورم چرخوندم و از اتاق زدم بیرون. توی راپله نشسته بود و سرش رو گذاشته بود روی زانوهاش. گفت سرده! منتظر ماشینی بودیم که بیاد دنبالمون و توی اون راه پله که هیچکس ازش بالا و پایین نمی‌رفت داشتیم تلف می‌شدیم. نوک انگشتام یخ زده بود و اصرار داشتم بافشاردادنشون به کف دستم چیزی احساس کنم. پشت درها انگار کسی زندگی نمی‌کرد و ما تنها ساکنین اون آپارتمان تنگ بودیم. حوصله نداشتم حرفی بزنم تا صدامون بپیچه. می‌ترسیدم کسی خیال این تنهایی رو بهم بریزه، در رو باز بکنه و با پف چشمهای گرمش خجالتم بده و نگاهی توی راه‌پله بکنه و من طبق معمول جوابی نداشتم. اینجا وسط این راه‌پله با نرده‌های چوبی که تا دست بهش میزدی آواز می‌خوندن اون نشسته بود روی موزاییک‌های کثیف و من منتظر صدای ماشینی بودم که بزودی می‌آمد دنبالمون. پالتوی بلندی از پوست تنش بود و لبه های کلوش پالتوش رو با وسواس می‌انداخت روی پاهاش که سرما نزنه. نگران پیرزنی بود که نمی‌فهمیدم نسبتش با ما چیه! هی میگفت: بیچاره! آخه چرا آوردنش دم پیری اینجا. اینجا می‌میره. تو دستاش پوف پوف کرد و اشاره کرد به پاهاش. نگاه کن! استخوونام داره می‌ترکه. با التماس نگاهم می‌کرد و من حتی به فکرم نمی‌رسید چندتا پله برگردم بالا و یه چیزی براش بیارم بندازه رو خودش. اونقدر برف اومده بود که پایین پله‌ها پر از برف بود و هیچ ردپایی هم روش نیافتاده بود. بهش گفتم بیا کمی راه بریم. اینجا روی این موزاییک‌ها نشستن بی‌فایده‌است. آدم وقتی راه میره تا حدودی گرمش میشه. لجبازی نکرد و رو پاهای درازش ایستاد و رفتیم پایین. تا پایین کوچه خودمون رو به زور رسوندیم. ماشین قرمز رنگی جلومون ترمز کرد. خودش رو با سرعت انداخت رو صندلی عقب. راننده می‌گفت برف امشب اونقدر سنگینه که یه پیرزن تو خیابون‌های وسط شهر نتونسته تکون بخوره. مردم می‌گفتن مرده. پالتوش رو به خودش کشید و گفت اما شما اومدی خداروشکر. نمی‌خواستم منم از درد این سرما بمیرم. چرا امسال اینقدر سرد شد آقا؟ راننده رو نگاه نمی‌کردم. جوابشو نداد و فقط تعریف کرد که مادر خودش تو بیمارستان سوانح و سوختگی بستریه. باید روزی چندبار بره پیشش و زخمهاش رو پانسمان کنه. گفت ماردم زن وسواس و بد عنقیه. به پرستارا اجازه نمیده کمکی بکنن و مدام هوار می‌کشه. تو اتوبان پر شده بود از گِل و شُل و خط نوری که مابین این کثیفیِ تکراری هر زمستون کف خیابون رو نشون می‌داد و راه رو باز می‌کرد. خوابم گرفته بود و بنظر منگ می‌رسیدم. انگار که باد گرمی وسط یخبندون بهت بخوره و در لحظه خواب‌آلوده شی. زن ورقه‌هایی دستش گرفته بود و چیزهایی رو تیک میزد. جوهر خودکار اینقدر غلیظ شده بود که صداش رو همزمان با یخهایی که زیر لاستیک خورد میشدن تشخیص می‌دادم.د.
خم شده بودم و دنبال درپوش پلاستیکی ماست می‌گشتم. هفته‌ها بود بنظرم اونجا افتاده بود و پیداش نمی‌کردم. عجله داشتم قبل از اینکه ماشین برسه پیداش کنم و کیسه‌های آشغال رو ببرم پایین. پیداش نکردم. از پنجره دیدم که ایستاده دم ماشین. قرار شد من رو برسونه ایستگاه قطار. سیگارش رو روشن کرد و من رو پشت پرده دید. برام دست تکون داد و من اشاره کردم که کمی دیگه حاضر می‌شم. 

۱۳۹۵ شهریور ۱۵, دوشنبه

درو وا نمیکنم، نه! درو وا نمیکنم



همسایه‌ی قدیمی‌ای داشتیم ساکن طبقه‌ی ششم. سه واحد طبقه‌ی آخر رو بنّا آوردن و دیوارای مابین خونه‌هارو آوردن پایین و طاق‌های خمیده گذاشتن و تبدیلش کردن به یک واحد خونه‌ی بزرگی که نزدیک شش تا خواب داشت و سالن نهارخوری بزرگ و پرنور و آشپزخانه‌ای با سه ورودی که در مرکز خونه قرار گرفته بود و همه جای خونه رو زیر نظر می‌گرفت. اون موقع که بنایی بود، آقای ملک‌ نژاد هفته‌ای چندبار میومد سر می‌زد و ماشینش رو جلوی در پارکینگ می‌ذاشت و دم دستش به هر کسی که بود می‌گفت: الان میام، فقط یه سر به کارگرا بزنم. تو اون خیابون تنگِ پر رفت آمد قبل از اسباب کشی‌شون بخاطر ترافیکی که ایجاد می‌کرد کلی شناخته شد. آخر هفته‌ها یا همون جمعه‌ها با همسرش میومدن و تکمیل شدن خونه رو تماشا می‌کردن. یه فلاسک چای هم با خودشون میاوردن همینطور که به جمال خونه کیف می‌کردن چایی می‌خوردن و می‌خندیدن. البته بیشتر وقتها سر رنگ و قیمت کاشی و کابینت‌ها دعوا می‌شد و خانمشون گریه کنان در ماشینش رو می‌کوبید و می‌نشست تا آقای ملک‌نژاد بیاد و برگردن به خونه. اسباب کشی چند‌ماهی طول کشید. خیلی آروم و با حوصله . اینقدر آهسته که تو همسایه‌ها چو افتاده بود نکنه‌ خونه‌ی تازه عروسه. چند دست مبل با روکشهای پلاستیکی‌از تو راه‌پله‌ها بالا بردن و زیر لب هربار به سرایداری فحش‌های ناموسی می‌دادن که طبق درخواست مدیریت ساختمون مواظب بود هیچ اسباب سنگینی با آسانسور بالا نره. حتی وقتی دیدن آقای محمدی سر وظیقه‌اش به درستی پست میده، گذاشتن بعضی اسباب‌هارو قبل از اذان صبح یواشکی بالا ببرن، که بیشتر شامل عتیقه‌جاتی می‌شد که عزت خانوم همسر آقای ملک‌نژاد بعدا وقتی همسایه‌هارو برای جلسه‌ی ساختمون دعوت کرده بودن منزلشون گفته بود مال خونه‌ی پدریمه که بعد از سالها تو زیرزمینش پیدا کردن و تو این همه سال کسی ندیده بود. شبها وقتی از مهمونی برمیگشتم چندبار آقای ملک‌نژاد رو با چندتا کارگر خاک و خلی دم آسانسور می‌دیدم که دارن این هیولاهای بازمونده رو به زور می‌کنن اون تو. منم چون مست بودم و مهربون چیزی نمی‌گفتم و پله هارو بالا می‌رفتم و بعدا به کسی هم بروز ندادم. دلیلش اینبود که عزت خانوم زن حساسی بود و زیاد گریه می‌کرد. هرچی بهش می‌گفتی گریه می‌کرد. حتی وقتی سلام می‌کردی یکم بهت خیره می‌شد و بابغض و صدایی لرزان می‌گفت: سلام وچشمهای ترش نشون از احساسات سرشاری بود که می‌تونست پیش تو در یک بعدازظهر معمولی سر از هزار حرف و داستان از سرگذشت غم‌انگیزش دربیاره و به قاعده آدم هربار احساساتی می‌شه که آخی چی کشیدی تو زن! بعدا با هم بیشتر صحبت کردیم. چندباری که  برای پیاده‌روی رفته بودم، دیدمش که با کتاب زبانش جلوی روم سبز می‌شد و چون اضافه وزن داشت همراهم میومد و اولش خب طبیعتا شروع می‌کرد بقیه‌ی خانومهای کلاس زبانشون رو مسخره می‌کرد و یکم که حرفاش تموم شد آهی می‌کشید و یاد خاطره‌ای از گذشته می‌کرد و این خاطرات تماما بستگی به بادی بود که از سمت چپ می‌وزید یا از سمت راست. نور خورشید و یا حتی صدای موزیکی که از پنجره‌ی خونه‌ای پرتاب میشد بیرون.
افسردگی شدید عزت خانوم امر واضحی بود که آروم آروم متوجه شدم برای آقای ملک نژاد اهمیتی نداره. صدای گریه‌های بلندش توی پاسیو می‌پیچید. آشپزخونه محل مورد علاقه‌اش بود و پنجره‌های آشپزخونه مجاور به پاسیو. سه تا بچه‌داشتن که ما یکی اش رو اصلا ندیدیم. همون اوایل که اومده بودن شاید دو هفته بعدش صدای کف و سوت و ایشالله ماشالله توی طبقات پیچید و بعدش فهمیدیم که عروسی کرده رفته. بنظرم رفت خارج از کشور و هیچوقت هم حرفی نشد که بچه ام میاد پیشمون یا ما میریم پیش بچه‌مون. خانمهای همسایه هم مابین حرفها انگار علاقه‌ای نداشتن بدونن تکلیف این بچه بزرگه چی شد آخه! یکبار که حاضر و آماده دیدمش دم در وقتی داشت ساک سفری شو می انداخت رو صندلی پشتی پرسیدم میرین پیش بچه‌ها و گفت:
- نه بابا! دلت خوشه‌ها توام! داداشم برگشته یه هفته ایران. خونه‌ی ما نمیاد. هم از بلندی می‌ترسه، هم از آسانسور. اینه که من یه هفته میرم خونه‌ی مامانم پیشش بمونم….این داداشمو خیلی دوست دارم آخه!
اون یک هفته رو خوب بخاطر دارم. به محض اینکه عزت خانوم پاشو از در گذاشت بیرون دوتا دخترای باقیمانده در وطن مهمونی میدادن از صبح و صدای موزیک بلندشون توی کل ساختمون طنین انداز بود«جونی جوونُم بیا! دردت به جوونُم بیا»، تا شب ساعت ده که آقای ملک نژاد بیاد خونه و کمی قبلترش البته با دوستاشون به بهانه‌ی خوردن شام میرفتن بیرون . بعدا فهمیدم به اقرار خود عزت خانوم که من حوصله‌ی آدمیزاد ندارم و از مهمونی دادن متنفرم. همینطور تو شب چهارشنبه سوری آقای ملک نژاد گفته بود من برعکس خانومم عاشق معاشرت و مهمونم. ولی دوره و زمونه طوری شده که ريیس خونه خانوم هستن فعلا. عزت خانوم هیچ خوشش نمیومد از این حرف شوهرش. چشم نازک می‌کرد و می‌رفت اونورتر و یه قطره اشکی می‌ریخت و بلافاصله از جمع خداحافظی می‌کرد و برمیگشت بالا. تمام بهار، آخر هفته‌ها یه خبری توی حیاط بود و بعد از شام بخصوص به بهانه‌ی سیگار یا هواخوری میومدن تو حیاط دور هم جمع می‌شدن و قرار مدار خوشگذرونی با هم می‌ذاشتن و آقایون هم حرفهای سیاسی می‌زدن و بله آقا، بله آقا گویان تا جایی که می‌شد همدیگرو تحمل می‌کردن. اما همه‌ی اون حرفهای سیاسی به مدد همسایه‌ی تازه وارد منجر می‌شد به بازار خراب و وام و بهره و زمین چقدر گرون شده آقا! ولی هنوز یه جاهایی توی کلاردشت پیدا میشه متری هزار تومن!
-ئه؟ راس میگی؟
در واقع صداکردن آقای ملک نژاد و عزت خانوم به شب‌نشینی‌های داخل حیاط بنظرم بخاطر ظاهر زندگی و تناقضاتی که وجود داشت بود. از یک طرف می‌گفت من مسئول حسابداری شرکت خصوصی شفیع گسترم و قسط و بهره اذیتش می‌کرد. و از طرفی خونه و زندگیشون به گفته‌ی شاهدین بی اندازه مجلل بود. در عرض اون دوسالی که من شاهد بودم صاحب سه تا ماشین شدن. عزت خانوم خرید نمی‌رفت و یکبار به من گفت اعصاب کل‌کل کردن با فروشنده‌های تازه به دورون رسیده رو ندارم. رضای بدبخت هن و هن کنان، خرید یه هفته‌ی این خونه رو میچید پشت در و آخرش یه هزاری هم میذاشت کف دست رضا که می‌گفت بخدا یه روز پرت می‌کنم تو صورتش. بعدش به بیگودی سر عزت خانوم می‌خندید و به ترکی بهش می‌گفت: بیغوش .خانم قربانی هم که نذری برده بود براشون دیده بود تا راه‌پله‌ها کیسه میوه و هندونه و گونی ‌برنج گذاشتن و آدم نمیتونه حتی بره در بزنه. اینه که کاسه‌ی آش رو همون لابلای خریدا گذاشته و حتی در نزده. همسایه‌های قدیمی ما دوست داشتن با مهربانی و مدل دوستی بچه محلهای سابق سر از کارو کاسبی‌اش دربیارن و بلکه فرجی شد و اونها هم به نوایی رسیدن. اما فایده ای نداشت آقای ملک نژاد که همیشه دستاش به جیبش بود می‌گفت: اوضاع خرابه. حتی به بچه های پا کنکوری ساختمون سفارش می‌کرد که رشته‌ای انتخاب کنند که بتونن راحت برن سرکار و پول جمع کنند. شنیدم اسباب خونه دوبار حداقل عوض شده. وقتی زنهای ساختمون فهمیدن که مبلهای به اون قشنگی مفت و مسلم فروخته شده به سمسار صداشون دراومد و گفتن بابا یه خبر میدادین ما خودمون برمیداشتیم. اما عزت خانوم خیلی رک گفته بود: ببخشید من یه اخلاقی که دارم اینه که نمیتونم وسیله‌ای که من دارم و داشتم رو جایی ببینم. دیگه هرکی یه مرضی داره منم دوست دارم تک باشه همه چیزم. خانوم عسگری هم بخاطر این صراحت لهجه برای نامزدی دختر‌بزرگش دعوتشون نکرد. عزت خانوم هم لج کرد و اونشب پنجره های پاسیو رو تا اخر باز کرد و ترانه ی هر که دیدم یاری داره من ندارم رو برای پنجاه و شش دفعه پشت سر هم پخش کرد. عزت خانوم تنها سرگرمی‌اش که خودش بهش اعتراف می‌کرد دکوراسیون خونه بود. به هرکسی که دستش می‌رسید می‌سپرد مجله های آیکیا و یا هرچیزی که مربوط به مد و دیزاین بود رو براش بیارن. خودش می‌گفت همیشه ساعتها در روز محو تماشای این عکسها می‌شم و از تمیزی و سلیقه‌ای که دارن سیر نمی‌شم. حتی باورتون اگر بشه باز بغض می‌کرد و می‌گفت آره خیلی قشنگن. هنوز یکسال نشده بود که شنیدم مدتی غیب شده بود و از مهمونیِ دخترا هم در طبقه‌ی ششم خبری نبود. چندماه بعد که اتفاقی توی میدون ونک همدیگرو دیدیم گفت: اومده بودم پیش دکترم بیمارستان مهرگان. آخه من مدتی بستری بودم و شوک گرفتم و زد زیر گریه. دستهاش رو وسط میدون گرفته بود روی چشمهاش و می‌گفت دخترای عزیزم یک شب درمیون پیشم می‌موندن. فکر کن بچه‌هام دیدن که دکترا اون لوله رو می‌کردن تو حلقم و کف بالا می‌آوردم. حالش واقعا بد بود. تعریف کرد پدرش رو چندروزیه از دست داده و اصلا ناراحت نیست چون همه‌ی عمر ازش متنفر بوده. «ولی به هر‌حال عذاب وجدان مال آدمه و تا زمانی که بود غذایی درست نکردم یکبار بیاد خونه‌ام». اونقدر ویران و مستاصل بود که بی‌جهت  وقتی به ماشینش اشاره کرد که بریم برسونمت خونه، گفتم الان قرار دارم و خونه نمیام و رفتم تو کوچه پس‌کوچه‌ها یه کافه پیدا کردم و اینقدر سیگار کشیدم که خفه شدم. قبل از اینکه از هم خداحافظی کنیم گفت توروخدا یه وقت تو خونه نگی اینو! گرچه شوهرم تا الان صدبار به همه گفته زنم دیوونه‌اس! نگفته؟ تو چیزی نشنیدی؟
نه بخدا نمی‌دونستم تا الان.
- به هر صورت اون هیچوقت نمیفهمه من چه حالی داشتم و دارم! و رفت
دختر‌ کوچیکشون تا آخر اونسال گواهینامه رانندگی گرفت و براش ماشین خریدن. چندبار غروب وقتی رسیدم خونه دیدمش که موهاش رو هم کوتاه کرده بود. سیگارشو نرسیده به زمین توی آسانسور روشن می‌کرد و و بعد می‌پرید پشت فرمون و ادای پسرای تازه بالغ رو در می‌اورد و همونجوری که سیگارش گوشه‌ی لبش بود دنده عقب می‌رفت و روسری‌اش می‌افتاد و تا دوباره در پارکینگ بسته بشه می‌دیدم می‌کشه رو سرش و سربالایی کوچه‌رو با سرعت و سروصدا می‌رونه. دوست پسرش بنظرم از این علف‌بازای تیر بود و خودشو می‌رسوند دم خونه و بعدش باهم میرفتن پارتی مارتی لابد. موهای بلندی داشت که بعضی جاهاشو بافته بود وبیخودی به اهالی ساختمون که از جلوش رد می‌شدن سلام می‌کرد و  لبخند می‌زد تا اینکه درباز بشه و بپره تو ماشین دوست‌دخترش که هیچکس‌رو اَن خودش هم حساب نمی‌کرد و با قیژو ویژ تو پارکینگ خط می‌انداخت زمینو. عزت خانوم خوشش نمی‌اومد بچه هاش بزنن بیرون. دلیلش این بود که فکر می‌کرد دیگه مادرشون رو دوست ندارن گویا که میرن. منم به دفاع از بچه‌ها و جوانی چیزهایی گفتم و خیلی مستقیم بهم گفت: من نمیدونم شما چجوری بزرگ شدین! اما تو خانواده‌ی ما دوست ندارم بچه هام برن پیش یه سری لات و لوت. من که به خودم نگرفتم. راستش چون بیشتر لجش گرفته بود که چرا دوست پسرش رو نمیاره معرفی کنه. گفته من با کسی نیستم و همه با هم دوست معمولی‌ایم. اما دعواهاشون بعد از بلوغ دختر آخری تمامی نداشت. مدام صدای داد و هوارشون می‌اومد که بهش می‌گفت تو گه میخوری…تو! گه میخوری..ایکاش همون موقع عقل می‌کردم و می‌انداختمت که اینجور مثل لکاته‌ها با من حرف نزنی. گویا آقای ملک نژاد کاری با این اوضاع داخلی نداشت. چندبار دیدم که با «بابا جان» و «بله! دختر قشنگم» و اینا خطابشون می‌کرد و هیچوقت ندیدم اون ماشینو از زیر پای دختره بکشه. ولی دعوا مرافه‌ی بچه‌ها با مادرشون همچنان  ادامه داشت. بعدتر یه شب که آقای عسگری وقتی عرق دست‌ساز خودش رو آورد تو حیاط و استکان استکان بقیه رو مهمون می‌کرد ملک‌نژاد گفته بوده دخترا می‌خوان مستقل بشن و می‌گن بابا برامون یه خونه بگیر. ملک‌نژاد هم خندیده و گفته: بخدا اینو دیگه نمی‌تونم. خیلی گرون شده خونه و اوضاع خرابه و در ضمن اونشب یه استکان عرق هم نخورد. تا تعارفش کردن گفت: ببخشید من نمیتونم. تا بخورم خوابم می‌گیره و باز خندید.
چندوقت پیش از فیسبوک فهمیدم یه باغ بزرگ خریدن توی سوادکوه. زیر عکسها ملک‌نژاد به مهمانها جواب داده بود که عاشق مهمونه وهروقت دوست داشتن میتونن کلید بگیرن برن هواخوری. دخترا موهاشون بلند و صاف بود .با پیراهنهای گل ریز بالای زانو و ابروهای پهن زیر درختان سیب با دستهایی به سوی آسمان دراز و لبخندهای الکی. اونا احتمالا تنهایی آخر هفته‌ها خودشون میرن. عزت خانوم تو هیچ عکسی نبود. زنی به اسم بتی زیر عکسی نوشته بود« برادری به با مرامی تو ندیدم. یخچالو دیگه چرا پر کرده بودی! بابا خودمون خرید میکردیم (بوس ،قلب، گل، گل، گل،گل،گل، …)پیش خودم خیال کردم لابد اینجا رو خریده که به معاشرتش برسه و عزت‌هم اینقدر بمونه تو خونه تا بپوسه. عزت خانوم عادت داشت در ایام نوروز سالی یکبار روزی را تعیین کنه که همه ی فامیل و دوست آشنا برن بازدید. لاله‌هارو روشن می‌کرد. رو مبلی هارو برمی‌داشت و از تمام وسایلی که ذره ذره توی سالی که گذشت و خریداری کرده بود پرده‌برداری می‌کرد و مردم هم از سلیقه‌‌ی دست چندم و کپی‌برداری اش تعریف می‌کردند و اونهم بجای تشکر اونها رو بغل میکرد با بغض.

۱۳۹۵ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

تقدیر، پرویز، همسرش و پسرانش


نقاشی ناامید کننده‌ست، نوشتن ناامید کننده‌ست. دچار اشتیاق بودن هم ناامید کننده‌ست. معمولا از این حرفها در ملاعام نمی‌زنم. به نظرم وضعیت مخصوصی که درش به سر میبری حالتی جداگانه‌ست و اگر به این حال مخصوص خودت اشاره‌ای بی اندازه بکنی، میتونه دنیای کس دیگه‌ای رو خراب و ویران بکنه. آدم پیش زن حامله که سیگار نمی‌کشه.یا دندون من درد می‌کنه چرا شب‌نشینی رو زهرمار می‌کنی. رفته بودیم دارو بگیریم از دکتر تقدیر. مغازه‌ی دودهنه و سر نبش با همه‌ی اسباب وسائلش و داروها تمیز و مرتب مثل همیشه سرجاشون بودن. اما با دست خط قشنگی رو کاغذ زده بود من دیگه کار نمیکنم و سایر اطلاعات و سفارشها با فلانی و شماره‌ی زیر هماهنگ شده و جهت اطلاع خودتون تماس بگیرید. ما قرار و نسخه‌ی جامونده‌ای نداشتیم. معمولا هرازگاهی می‌رفتم پیشش و صحبت می‌کردم و قرص سرماخوردگی، شامپو، صابون و روغن ماهی و .. می‌گرفتم. با قد کوتاهش و صورت مبهوتی که بین یک لبخند زدن یا نزدن سالها معطل مونده بود به کُندی  سفارش‌ات رو آماده می‌کرد و آه می‌کشید و از هزارتا کشوی چوبی قهوه‌ای رنگ چیزی می‌کشید بیرون. تو احساس می‌کردی قراره برات معجزه‌ای بکنه. اما اینطور نبود. زمانی که دارویی رو از تو کشوها بیرون می‌آورد یا نسخه و رسیدی رو نگاه می‌کرد داشت همزمان فکر می‌کرد به درخواستی که تو داشتی. منظورم اینه که کمی طول می‌کشید. همه چیز مثل تعارفی بی‌موقع بود. در بهترین حالت میتونم تصور کنم که با کشدار کردن شرایط می‌تونست تو یا بقیه رو تو مغازه نگه داره و کمی گپ بزنه. تو این فاصله به دستیارش اشاره‌ای می‌کرد و برمی‌گشت سمت تو با بیتفاوت‌ترین یا مشفقانه‌ترین حالت از اوضاع و احوالت می‌پرسید و من هم دستی به سر خودم می‌کشیدم و یه چیزایی از خجالت و ناچاری می‌گفتم. این حالتش منو یاد یه خانمی تو فامیلمون می‌اندازه که بهش علاقه‌ی زیادی دارم و قدیم زیاد به دیدنش می‌رفتم. اونهم خیلی مودبانه و آروم ازم پذیرایی می‌کرد و بی‌سروصدا حال‌واحوال می‌کردیم. شاید این حالت دکتر تقدیر نوعی از بزرگسالیه که خیلی می‌پسندم. دنیای امن و بدون سرزنشی که حواسش به همه چیز هست و تورو در جای درستی از احساسات طبیعی نگهداری می‌کنه تا مبادا چیزی از قلم نیافته و دلت نشکنه. آخرین بار بهم یه شامپوی یازده یورویی داد که خب گرون بود . ولی مثلا خواست وسواس من رو نادیده نگیره و مثل بقیه دستش رو به طرف موهام دراز نکنه بگه بابا کچل شدی و میشی و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. اون می‌فهمید که من مجبورم تو شرایط فعلی خودم رو سرگرم کنم  و اسباب‌بازی یک بعدازظهر سرد رو نزد خرابش کنه. نکته‌ی غم‌انگیز داستان این مرد اینجا بود که چندبار به زنهایی که تو بارهای آخرهفته‌ای که می‌رفت پول قرض داده بود و زنها هم هیچوقت پولها را پس نمی‌دادند. حتی تلفن آقای دکتر را هم جواب ندادن.
 نمیدونم دور هستم یا دودل. این ماجرا که شامل زمان نمی‌شه و در این مقطع زندگی‌ام فکرم رو به خودش مشغول کرده. پرویز در اواسط دهه‌ی پنجم زندگیشه. شکست خورده‌ی واقعی. از زندگی عاطفی، حرفه و علاقه‌اش. خانواده.و حتی فرزندی که کنارش باشه. سی و چندساله که مهاجرت کرده. اول رفته ایتالیا و در دانشکده‌ی هنری درس خوانده. دوست داشته سینما بخواند ولی ترسیده و بجاش عکاسی خونده. بعد هم یه شرکت باز کرده و از طریق عکاسی دیزاین و معماری یا صنعتی درامدی داشته. اون کنارها هم کتاب نوشته و نقاشی کرده و ازدواج هم کرده. با زنه میونش نمیشه و بعد از یه دختر از هم جدا میشن. دخترش رابطه‌ی خوبی با باباش داره.تقریبا هربار اشاره‌ای به دخترش و علاقه‌شون می‌کنه. اما نمیدونم با مادرش هم خوبه یا نه. به هر حال مادره اروپایی بوده و پدرش هم ایرانی. شرکتش هم ورشکست میشه اینقدر مالیات و ضرر میده که مجبور میشه پاشه بیاد آلمان. زبان یاد گرفته و تصمیم گرفته دیگه به کاهدون نزنه و یه شغل درآمد زا داشته باشه. دوره‌ی تاکسیرانی برداشته و همین روزا داره درس می‌خونه که امتحانش رو بده و قبول که شد تاکسی‌شو بخره و ده سالی هم کار بکنه و دیگه کونش رو بذاره زمین و بره برای بازنشستگی. ولی هنوزم یواشکی زندگی می‌کنه.بچه‌ی خوبی هست و مشقاش رو می‌نویسه. برای خودش نمایشنامه می‌نویسه. زیاد هم می‌نویسه. عاشق هم زیاد میشه و از همه هم میرنجه و آخرش هم میگه منکه شماره‌مو ندادم،کسی رو ملاقات نکردم. این اواخر دیگه شخصیت مرد نمایشنامه‌هاشو هم حذف کرده و گفت: نمی‌دونم چرا این‌روزها مدام دوست دارم در مورد زن بنویسم. زنها هم همه گم‌شده‌اند. تمام وقت روی سن می‌دوند و ملق می‌زنند و فریاد می‌کشند و می‌پرسند من کجا هستم؟ من کیستم! اصرار عجیبی داره  که من همه‌ی نوشته‌هاشو بخونم و خیلی هم مومنانه پیگیری می‌کنه که بشینی پاش و ازش حرف بزنی. نمایشنامه‌هایی نیمه نیمه. آبستره و گلدرشت. سعی می‌کنم کمی از بی‌تفاوتی خودم بریزم توی حرفهام تا یکم متعادل بشه.یه جایی گیر کرده(یم) اصلا دوست ندارم زیاد ببینمش. برام تصویر غم‌انگیزی داره و یه روایت دستمالی شده از خودمو به خودم برمی‌گردونه. اولش فکر می‌کردم میتونه یه تصویر یا مثال از خطری که من رو هم تهدید میکنه باشه ولی با اصرار اون به دیدن‌های کوتامون، فکر می‌کنم جایی هستم بین این دو تصمیم که یواشکی باشم و زندگی رو امن کنم و خودم رو سرد، یا سینه بزنم همچنان و بگم در شب تارم آخر کجایی زهره. میدونم قشنگه. مومن بودن ذاتا باید با لذت درونی شده‌ای عجین باشه که حتی اگه به روت می‌آرن باز می‌گی خسروان دانند. ولی من لذتشو تنها بردم و دردش رو راه ندادم با وجودی که درد داشت و سعی می‌کردم نبینم. محدودیت‌هاتو زیاد می‌کنی که به اصل مطلب خودت برسی. ولی موضوع اینه که اصلا بد نیست آدم، این خاطرخواهی رو با حال خوب بکنه. رضایت یا کافی بودن تو متن زندگی آدم باشه. هستند آدمایی که خیلی وارد و حرفه‌ای هستند برای زندگی و از محدودیت‌ها استقبال نمی‌کنند و دو طرف رو دارن. من اما احساس می‌کنم از اون نوع نیستم. هستم اما حرفه‌ای نیستم. حتی قصدم این نیست که از حرفه بدم بیاد و تنبلی‌ام گرفته باشه. اما حرفه‌ایش قلابی شده و من عضو نمی‌شم. زمانی که مهاجرت نکرده بودم به خودم ایمان بیشتری داشتم و زیر رو نمی‌کردم ایده‌هایم رو. فقط به قاعده‌ی حرفه‌ام، شعرم رو از مال بقیه جدا می‌کردم و می‌ساختمش البته با رنجی که فکر می‌کردم لذتی شخصی شده. از آن من شده است. و امروز اونجا ننشستم. پرویز اگر برمی‌گشت خونشون خوشبخت بود و بعد سی سال هنوز به خودش دروغ نمی‌گفت که «من بابا دیدم با این ملاها نمیتونم…نه من نمیتونم! و اینجاست که احساس می‌کنم یکی با من داره زندگی می‌کنه. هر روز میگه برو مواد بخر برام، بیا برام بپیچش. با منم بشین و بکش. الان این درد اینقدر زیاده که از خودم و بی‌دفاعی‌ام خجالت می‌کشم. قرار نبود اینجوری بشه. من یادمه خودم یه روز نوشتم که هدف در جراید بودن نیست! پس چی شد؟ خب این سم به من نمی‌سازه و در واقع دم در موقع خداحافظی ایستادیم و صحبتمون گل کرده. برای این عشق و علاقه با خودم فکر کردم شهرم رو عوض کنم. اینجا کوچیکه. درو همسایه همدیگرو میشناسن و چشم و هم چشمی هم طبیعتا زیاده. ولی از اون طرف از خیلی قدیم گفتن آسمون هرجا بری همین رنگه یا مثل صوفی‌ها که میگن رود نباش که بگذری، دریا باش و گاهی خنده، گاهی گریه و آبی. همه اینها هم به کنار با سلیقه‌ی خودم هم بدرفتاری می‌کنم. مشکوک شدم و می‌زنم تو سرش که نمی‌خواد از جای بزرگ و شلوغ خوشت بیاد. لازم نیست تو با این عاطفه‌ی ازش سواستفاده شده جایی بری. بمون و بساز. بخدا سخته بیژن...بخدا سخته! اینجا بیشتر کار می‌کنم اما پراکنده. به هر دری می‌زنم اون نعلبکی دور طلایی که کف دستمون گذاشتن چپه نشه و برسونمش اون سر اتاق. میگم یعنی همش بعد نیست.امکاناتم فعلا بیشتر شده. امکاناتی که من با هشتاد درصدش عادتی ندارم و سلیقه‌مو راضی نمی‌کنه. دوباره عکسای قدیمی رو میرم  پشت ویترین می‌ایستم نگاه می‌کنم. یا از هر تصویر زیبایی یک کپی قدیمی هم میسازم. دلیلی که اینجا متفاوت و اکتیو نیستم رو به خودم نمی‌بخشم. از اینکه عجیب و پرسر و صدا نیستم. انگار قرار بوده تو یه معامله وسط زمین کتک بخورم. به خاطر همین فکر برگشتن به ایران خوشحالم نمی‌کنه و فقط برای آینده‌ای نزدیک می‌تونم به یه شهر تازه فکر کنم تا بفهمم معنای واقعی سفرم چی بوده؟ می‌تونم بهانه نیارم و بشینم سر فرصت با خودم. خیلی حرفه‌ای قوری بخرم، میز و صندلی بچینم و از تو خیابون برای مردم دست تکون بدم و بشینیم از اول ببینیم چه خبره.و این شعر قدیمی رو مثل ضرب‌المثل با هم تمرینش کنیم. «از سوارکان آبی جا ماندم. ملوان‌ها! حداقل بادبان‌ها را باز کنید» بچه هم بودم دوست نداشتم برم تولد دوستای داداشم. خیلی بگیر نگیر داره. وقتی هم که مثل برگ گلی، باقی‌اش می‌شه خشم و هزارتا عاطفه‌ی تو هوا جا مونده.و چون اهل شمردن هم هستم حواست نیست و میبینی هی میبرنت اینجا و اونجا و حتی بلد نیستی یه نه بگی چون دوست داشتن قشنگه لابد. دوست داشتن هم اونجاش قشنگه که بریزی و بپاشی. بازی قدرت بهم نمی‌سازه و داستان خشمی که تبدیل میشه به افسردگی از اینجا میاد.
پرویز دو هفته‌ی دیگه گارگاه نوشتن تو انجمن ایرانی‌ها گذاشته. موضوع کارگاه هم نوشتن خاطراتی است که مهاجران با زبان خودشان تعریف می‌کنند و در انتها یک کتاب با سرپرستی پرویز منتشر می‌کنن.این اطلاعات رو از طریق ای‌میل رسمی برام نفرستاده بود. از طرف انجمن بصورت اس‌ام‌‌اس دریافت شد. حوصله‌ام خیلی سر رفته بود و نشستم کامنت‌های جشنواره کن رو با حوصله خوندم. چقدر گیردادن به لباسهای ترانه. حالا من داشتم فکر می‌کردم خیلی هم طبیعیه.مگه نه اینکه آدم عروسی بهترین دوستش دعوت باشه یکم عطرو بوش رو بیشتر می‌کنه!
یکبار عباس کیارستمی رو از نزدیک دیدم. به دعوت یکی از استادای دانشگاه اومده بود برای سخنرانی در مورد فیلمسازی. حرفاش رو زد و دانشجوها خیلی باهاش دعوا کردن. سر شکل و ارائه‌ی فیلماش. اما اونجوری که خودش پروسه‌ی کارش رو می‌دید و تفسیر می‌کرد خود بهشت بود.باغ آلبالو.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

باقیمانده‌ی غذا

نزدیکی‌های مونیخ  وقتی که از کنار اون رودخونه‌ی بزرگ رد می شدیم احساس کردم سردم شده و منظره‌ی بیرون همونقدر سرد اما زیبا بود. سال گذشته برای یک هفته آرتیست رزیدنسی به اتریش می‌رفتم. علاوه بر ارائه اثر هنری در طول دو هفته اقامتی که اونجا داشتیم یک شب هم به انتخاب خودشون باید هر هنرمندی آشپزی می‌کرد و این آشپزی هم مثل نوعی از ارائه اثر تلقی می‌شد. این برداشت من نیست. برای من اینجور موتیف‌ها بریز وبپاش بغل کاره و یا قبولش نمی‌کنی و یا دوستش داری و انجام می‌دی. درسته! یک جور سفره‌آرایی که حالا و در این دور و زمونه مُد شده و ازش حرف و معنایی در میارن که واقعا لزومی نداره و مثل سکس دست‌جمعی فقط آفتابه لگن هفت دسته!مثل اینکه وسط بحث باقالی سبز رو از برنج و شوید بکشی بیرون و با چشمانی گرد نگاهش بکنی و بگی: واااو. حتی راستش این حرکت انفعالی هم قبوله، اما مسئله‌ای که هست اینه که خیلی دیره و تاریخ رشد و تکامل باقالی به قرن‌ها می رسه و برای پرداخت دوباره‌اش با آشپزی ایرانی یکم حوصله سربره. و همش بازیه و من هم طبق غریزه یا ذات یا هرچیزی از بعضی از بازی‌ها خوشم میاد. برای مدت اقامتی که تو رزیدنسی داشتم از من خواسته بودن یک مجسمه‌ برای باغشون در فضای آزاد طراحی کنم. من هم با ادغام مسئله‌ی غذا و این مجسمه برگشتم دوباره به سالها قبل. چیزی که توش ماهر هستم و میتونم مانور بدم. پس برگردیم عقب‌تر که هر بار نگاهش می‌کنم همچنان تازه است و شاید روزی این بند ناف نخ نما رو با قیچی خیاطی بریدم تا به مرحله‌ی تازه‌ای برسم که سهمم اونجاست. نه تو دسته دسته کردن هر چیزی که گذشته، پودر و خاکستر شده و هیچ عطری هم نداره. 
فضایی طراحی کردم خیلی ساده با یک دوربین اُپرا برای سطح رویی که می‌شد داخل محفظه‌ی آهنی طراحی شده رو تماشا کرد. البته تماشا، کلمه تماشا گنده‌گوزی الکیه. کی بالای تپه ها و وسط کوهای آلپ سرش رو خم می‌کنه و مشغول تماشا می‌شه. شاید یه نیم نگاهی و دوباره نفس عمیق و تماشای مناظری دور و رقیق و به گفته‌ی محلی‌ها که دستشون رو دراز میکردن و خاکستری‌های جلوی دید رو نشون میدادن و می گفتن اونجا ایتالیاست، اونجا لهستانه، و کمی اونطرف‌تر آلمان و بالعکسش می‌شد سوئیس. این نزدیکی و احساس فیزیکی مرزها با چشم هم غم‌انگیز بود و هم چشم‌نواز. در نگاه اول همه چیز در دسترس بود و بعدتر فکر می‌کردی آخه این باریکه‌ها در نهایت به درد هیچکدوممون که نخورد تا به امروز. و تنها خودخواهی آدمها اینجوری ارضا می شد که کلیومتر شمار ماشینشون رو حساب میکردن و میگفتن اروپا کف دستته و در کمترین ساعت میتونی همه جا خودتو برسونی. حالا منظورم این نیست که من خیلی آزادی خواه و یا شاعر مسلکم اما بعد از چند ساعت ماشین سواری و رسیدن به طبیعتی که از ازل می‌شناسیش و باهاش احساس غریبگی نمی‌کنی دیگه اینهمه دادار دودور نداره. و من برای خاکسپاری بخشی از خاطراتم اون بلندی غیر قابل دسترس رو انتخاب کرده بودم که بشقاب سفیدی رو که باقیمانده‌ی غذای زندگیمون بود رو دفن کنم. بعد از بمب خوردن خونه تنها عنصری که از اون تصویر بینظیر و بزرگی که برای یک کودک از قضا بزرگتر و خیال‌انگیز هم بود رو تمامش کنم. و تمام هم شد. مثالش زمستون و پاییزی که گذشت با دنیای فعلی خودم بیشتر رودر‌رو بودم و کمتر اتفاقات فعلی رو نتیجه آنچه گذشت می‌دیدم و به یک تصمیم در زمانی مشخص که تاریخش با انفجار بمب سالها فرق داشت بسنده کردم. درستش هم همینه. و این تصور رو خیلی بیشتر از اینکه دیر بشه آب و تابش ندادم.. تو زندگی هر آدمی اتفاقاتی میافته و نتیجه رو از مجموع اتفاقها بررسی می کنن نه تنها با یک تصادف که اونهم حاصل فکر و اندیشه‌ی خودت نیست و محصول عقده گشایی دیگرانه.
برای مراسم بعد از افتتاحیه مجسمه ها باید محصول آشپزی‌ای که کرده بودم رو به تماشا! می‌گذاشتم .همون روز از ساعت ده صبح شروع کردم که برای هشت شب، همه چیز آماده باشه. سه جور غذا تدارک دیدم و حسابی ایرانی بازی درآوردم و با غذاهایی که پختم در واقع بخشی از کاراکتر خودم رو هم بخشیدم به آسمونها و اجازه دادم که بره. معمولا حواسم نیست که وقتی کارهایی می‌کنی که خدماتی به نظر می رسه و محصول مهمتر از ایده به نظر میاد تو در سطحی قرار می‌گیری که معنی بدی نداره اما از نظر و مقصود تو فاصله داره. بعلاوه اینکه خارجی هم هستی و انگار سهم تو در ممالک دیگران سرویس دادن با تنوع و رنگ ولعابیه که فقط در زرشک سرخ‌شده در کَره و شکر باقی می‌مونه و این رو طبق معمول دیر فهمیدم. و این تنوع معمولا در بین صحبت‌ها،غذا محسوب می‌شه.اما دلیلی که من براش اونجا بودم مجسمه‌ی آهنی‌ای بود که داستان خودش رو بالای تپه‌ها تعریف می کرد و مناظر رو تماشا می‌کرد و قرار بود با تغییرات جوی همینطور زنگ بزنه و سرخ و کمی بعدتر سیاه بشه.
کشک‌ بادمجان، باقالی پلو با گوشت و ته چین مرغ . ماست خیار هم برای کنار غذا در نظر گرفته شد. برای پختن غذا تحت هیچ شرایطی اضطراب و دلشوره ندارم. به نظرم آشپزی یک عنوانیه در زندگی که اول برای رفع گرسنگی و باقی‌اش برای زیبا کردن ادامه‌ی راه اختراع شده. غیر از این باشه که هست قبول نیست و مسابقه دادن با ساختارش حتی میتونه حال بهم زن هم باشه. هرچند که غذا‌ها خوشمزه و لذیذ به نظر یا به دهن بیان. به همین خاطر هیچوقت پامو تو هیچ رستوران گرونی نمیذارم و بیش از اندازه حرف از غذا زدن رو دوست ندارم. مراسم آشپزی مهمترین بخش‌اش برام محسوب می‌شه و از کسایی که هربار سر غذا مزه‌ها رو با وسواس چک می‌کنن و نمره میدن متنفرم. هرکسی ذوق‌اش رو داشت می پزه و در غیر اینصورت باقی که همیشه در حال خوردن هستن. بادمجون‌هارو پوست کندم و انداختم تو آب نمک .ماهیچه‌هارو با پیاز رو شعله‌ی کم تفت دادم و بعد درش رو گذاشتم تا برا خودش بپزه و مشغول ته چین شدم. زرشک‌هارو هم شستم و تفت دادم گذاشتم کنار و ماست و خیار هم که درست کردن نداره. عصری که برگشتم به آشپزخونه هیچکس نبود و لای اون‌همه کابینتهای فلزی احساس خلوت عجیبی با بوی دارچین و بادمجون و زعفرون داشتم. غذاها رو چک کردم و از روی تراس به منظره باغ روبرو نگاه می‌کردم و سیگار می‌کشیدم. اون احساس، پیروزی در یک شکست محسوب می‌شد که در لحظه قادر به تشخیص‌اش نبودم. چند‌روز بعد اتریش رو به سمت خونه ترک کردم. وقتی برگشتم هوا بیش از اندازه گرم بود و با پنجره‌های باز سه روز بی وقفه خوابیدم و یه تک پا بلند می‌شدم و دوباره با هُرم گرمایی که با آدم اصابت میکرد روی مبل یا تختم غش میکردم.
برای شانزدهم آوریل کریستف از من خواست تا به بهانه ی سالگرد تولدش از همون غذایی که تو اتریش پخته بودم برای سی نفر بپزم. یواش یواش سی نفر شد چهل و شب که درهای خونه‌ش باز شدن هشتاد نفری اونجا بودن. کشک بادمجان خیلی غذای سختیه به نظرم برای تعداد زیاد. دکش کردم رفت و به جاش قیمه‌ و مرغ و مرصع پلو با پلو زعفرانی درست کردم. خودش هم قرار شد یه قابلمه ی گنده بولونیز درست کنه که یه وخت غذا کم نیاد.شب قبلش رفتم آتلیه و شروع کردم به آشپزی تا شش صبح و وقتی همه چیز آماده شد رفتم به رختخواب. دلیلش این بود که برای مهمانی فرصتی باشه که بتونم مثل همه ترو تمیز باشم و خوشگل کنم بیام تو و بهم خوش بگذره. ساعت هشت و نیم وقتیکه همه اومده بودن و تو سالن بزرگ جمع شده بودن با قاشقی زد به گیلاس شرابش و به همه گفت که من غذاهارو پختم. تشکر کرد و باقی آدمهای شیک و پیک اطراف به من نگاهی می‌کردن و با موقعیت فعلی کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه خودم رو سفت نگه دارم و با لبخند بی تفاوتی رو به بقیه نگاه مختصری بکنم و یه‌جوری بفهمونم خب که چی؟ اَه شماها چقدر فلان و بیسار. واقعیت این بود که نقش‌ام رو دوست نداشتم و این پیشینه‌ی آشپزی داشت مهری می‌شد روی پیشونی‌ام و بی تعارف چیزی که خیلی دوست داشتم و دارم اتفاق بیافته حرفه‌ام و هنرم بود که رسمی بشه. مگرنه خودم برای پخت غذا شور و شعف جمعی ندارم. تنها هم که باشم پلو‌ام خوب در میاد و خورشتم غلیظ می‌شه و کته‌ی قالبی هم برای خودم درست می‌کنم. وقتی بعنوان یک خارجی در کنار این جماعت قرار می‌گیرم احساس فشار می‌کنم و مدام باید کاری که دوست ندارم یعنی توضیح دادن خودم یا اطرافم یا جایی که ازش میام رو به شیوه‌ای که دوست ندارم مثل مشق انجام بدم. تعادل روانی‌ام رو از دست میدم و می‌خوام همه چیز رو اصلاح کنم. یادمه اوایل که تو همین جمع بودم تمام شب باید در مورد ایران و فضای رایج اونجا غلط‌گیری می کردم. یک فحش به رسانه‌های عقب‌افتاده‌شون میدادم و باقی اش رو توضیح می‌دادم که اشتباه می‌کنید و فضا اینجوری نیست. عکس و فیلم نشون میدادم که عقب افتاده شمایید که ساعت هشت شب جلوی تلویزیون‌هاتون خوابتون می‌گیره و اروپا رو سکوت و ملال برداشته و ماجرا و زندگی اونجاس. یک روز سرد زمستونی که سیاهی تمام دنیام رو برداشته بود و دنیا تنگ‌تر از اونچیزی که هست به نظرم می‌رسید، تنها توی آتلیه نشسته بودم و پِلی‌لیست محبوبم رو گوش می‌کردم و خط خطی می‌کردم و بیشتر غرق می‌شدم که یکهو یکی اومد و گفت وآااااااو. تو تام ویتس میشناسی؟ آخه چطور ممکنه. کم مونده بود که اشکهام از تنگی اوضاع روبرو سرازیر بشه و فقط پوزخندی زدم و سرم رو برگردوندم. میدونم حق این‌کار رو نداشتم اما به خودم و فرمایشات سیاهی که منو با جاش برده بود هم حق می‌دم. ترانه‌ی تام ویتس تموم شد و بلافلصله«لوتِ لینیا» شروع کرد به خوندن و دوباره برگشت و بلندتر گفت آخه تو اینو از کجا میشناسی؟! حاضر نبودم بحث رو ادامه بدم. دفترم رو بستم و گفتم راستش دیرم شده و بعدا در موردش حرف می‌زنیم و آتلیه رو ترک کردم. توی راه داشتم به پلاتوی دانشگاه فکسنی‌مون فکر میکردم که چطور اونجا جمع میشدن و اشعار برشت رو با آهنگهایی که «کورت وایل » نوشته بود کار می‌کردن. این تصویر اینقدر تو اون ماه رمضونِ‌سرد قشنگ بود که حاضر نبودم معاوضه‌ش کنم با اون چیزی که یه توریست تمام عمرش دنبالشه. گرچه بعدتر این موقعیت بارها تکرار شد و من چون گیلاس شرابم جلوم بود باعث شد بدون اینکه پرخاش مخصوصی بکنم از روش بگذرم.
وقتی مراسم معارفه‌ی غذای ایرانی تموم شد، دوست اسراییلی‌ام از پشت جمعیت داد زد عاشقتم و مردم حمله کردن سمت میزهایی غذایی که چیده شده بود و در قابلمه‌ی خورشت‌ها باز شد که به لطف شمعهای زیرش هنوز قُل میزدن. پیرمردی یک کاسه‌ی کوچیک دستش گرفت و شروع کرده بود غذاها رو مزه مزه کردن. اینقدر این حالتش رقت‌انگیز بود که حد و اندازه نداشت. بعد اومد پیش من و گفت من اول همیشه باید همه چیزو امتحان کنم که چی میخورم. منم بهش گفتم هرجور راحتی، به هر حال با نخوردنش هم چیزی از دست نمی‌دی. از رفتار خودم خجالت نکشیدم و این رسم مهمون نوازی نیست. ولی هر کاری کردم نتونستم مثل روتین زندگی‌ام لطیف و نرم و نازک برخورد کنم. حالا که همه چیزو ردیف کرده بودم برای خودم یه شراب سفید ریختم و برگشتم و مشغول تماشا و شنیدن مهمونی‌ای شدم که من هم دعوت بودم و به هر صورت تولد بهترین دوست آلمانی‌ام بود. مردم بعد از خوردن میومدن و تشکری می‌کردن و بعضی‌ها هم میپرسیدن این برنج رو چجوری شما دم میکنی که ما نمیتونیم. قرار شد براشون دستور پخت برنج رو ایمیل کنم و یادم نمیومد صافی به فرنگی چی میشه. مانفرد با بشقاب پر از غذایی اومد پیشم و گفت واقعا کاری که کردی بی‌نظیره و این چهارمین بشقابیه که می‌خوام بخورم. و یادم نمیاد چی شد که دیدم بیچاره رو نیم ساعت سر پا نگه داشتم و دارم در مورد بوروکراسی آلمانی باهاش حرف می‌زنم و کلی انتقاد از جامعه‌ای که نمایش پذیرایی از فرهنگهای مختلف رو بلده وهیچ ظرافتی نداره. در واقع سیاست فعلی یکدست کردنِ خارجی‌ها برای گرفتن‌ پستهای خدماتیه. از اونجایی که صبح تا شب رادیو تلویزیونشون هم داره این حرف رو میزنه تردید نکردم و گفتم و گفتم. مانفرد وکیل بلندپایه‌ي یه شرکت خیلی معروفه که قبلا هم در پارلمان یه کاره‌ای بوده. حرفام رو گوش کرد و مشکلی نداشت که اگر هم داشت به حال من فرقی نمی‌کرد. ولی در واقع این اعتراضاتم رو علنی کردم چون مشق رواندرمانی‌ام بود. خانم‌مون ازم خواسته بود تو موقعیت ری‌اکشن داشته باشم و این نیم ساعت سرپایی ایستادن رو هزار بار به اون تقدیم می‌کنم.
بساط شام که تموم شد مردم با آسودگی به جاهایی که بهش نیاز داشتن برگشتن و مشغول صحبتهای مقدماتی برای کار و یا احساسات و غریزه‌شون شدن. زنی هست در جمع ما به اسم آنکا که همسر رییس اپرای شهره. زنی بی اندازه افسرده و شوریده و بددهن و متلک‌گو. اولین بار که من رو توی رستورانی دید خودش رو اول از همه دید و برام غذایی سفارش داد و سعی می‌کرد به من بفهمونه زندگی لوکس چه مزه‌ای داره.خیلی مودبانه قانعش کردم که من اون غذا رو نمی‌خورم و بحث‌های حاشیه‌ای. رابطمون از همون‌جا خراب شد. بعدتر همه گفتن که چقدر ساده‌ای! چون این زن می‌تونست آینده‌ی کاریتو حسابی ردیف کنه. دلیلش اینه که در جایی کار میکنه که تمام بودجه‌های فیلم و پروژه های هنری این استان از زیر دستش رد می‌شن و تصمیم رو این می‌گیره. مدتها بعد از اونشب کذایی در یک رستوران ایتالیایی، به مناسبتهای مختلف دیدمش و با بد ذاتی‌ای که داره منتظر بود باهاش سلام و علیک گرمی بکنم که نکردم و با بی تفاوتی از کنارش گذشتم. نه اینکه انسان والایی باشم. اما کسی که قصد می‌کنه به دیگران بفهمونه از بقیه به دلایلی تصادفی شانس زندگی بهتری داره متنفرم و تنها کاری که میشه کرد نادیده گرفتن قدرتیه که خودش تحت هر شرایطی برای خودش تعریف کرده. به هر حال به درد من نمیخوره. میتونه ببره یه جایی خرجش کنه که بهش نیاز دارن. مثلا یک افتتاحیه نمایشگاهی یادم میاد این جوونا دورش جمع شده بودن و براش نوشیدنی می‌گرفتن و به حرفهای خشکش میخندیدن و اون با پریشونی موهاش رو عقب می‌زد که مبادا آب از آب تکون بخوره. من از دور فقط شاهد این مماشات مزخرف و چندش آور بودم. منظورم از گفتن این یادآوری‌ها فقط اینه که در شب مهمانی آنکا از بغلم رد شد و گفت غذاها خیلی خوب بود. ولی من نتونستم از همه چیز امتحان کنم چون تموم شد. چه حیف! تقریبا از ساعت دوازده به بعد با تحمیلات مستی همه با هم حسابی مهربون بودیم و شب داشت به سمتی می‌گذشت که من دوباره فکر کنم زمین هرجاش که باشی قشنگه و مردمان دنیا چه مغموم و احساساتی از کنار هم رد میشن و ناتوان  و تنهاییم. خانم تُرکی تو جمع بود که اونهم بخاطر شرقی بودنش یا اگر درست بگم فقط به روحیه‌ی من نزدیک‌تر اومد، گفت بیا یکم رقص راه بندازیم. فقط صدای موزیک نسبت به جمع خیلی کمه. رفتم و از تو انبار دوتا باند بزرگ براش آوردم و وصلش کردیم و خانومها شروع کردند به رقصیدن. من سه سالی می‌شد که نرقصیده بودم. رقص رو خیلی دوس دارم و زمانی که ایران بودم در بیشتر دورهمی‌ها جزو رقاصهایی بودم که بدون ترس از قضاوت دیگران زیاد می‌رقصیدم. اما از رقص ایرانی بی تعارف خیلی خوشم نمیاد.همیشه خنده‌ام میگیره و به نظرم زیادیه. به همین خاطر جورهای دیگه میرقصم که هم رقص باشه هم شلنگ تخته انداختن به نظر نرسه. فقط موضوع رقصه و نه چیز دیگه‌ای. البته که به شخصیت خودمم هم مربوط میشه و یا هویتم و یا هر چیز دیگه‌ای. موضوع گم نشه و اون اینکه من این موتیف رو خیلی می‌پسندم که به هر بهانه‌ای آدمها با هم برقصن. و من هم جزو اون جمعی باشم که دارن پایکوبی میکنن. وقتی تو اتاق پشتی زنها با لباسهای رنگی و راه‌راه میرقصیدن خودم رو مشغول عکاسی کردم. تحمل حرف زدن با مردم رو نداشتم و هم اینکه ساعت از دوازده گذشته بود و این موقع از شب مال خودمه. یواش یواش دیدم میلی به رقص مجدد در من پیدا شده و نمیتونم پنهانش کنم. شانتال که از سر شب تو آشپزخونه یواش یواش داشت برای خودش علف می‌کشید و به بقیه هم تعارف می‌کرد صدام کرد تا یه رقص دونفره رو شروع کنیم. اونقدر چرخوندمش و عقب جلو رفتیم و با حالی که داشت از خود بی‌خود شده بود و با هر برگشت به سمت من خودش رو رها می‌کرد و موهای نارنجی بدرنگش زیر نور کمرنگ آباژورهای اتاق محو می‌شد. و مثل تکه ابری یا پنبه‌های نزده شده تو یک محیط مختصر جا‌بجا می‌شدن. شاید چندین و چندبار با آهنگهای مختلف با هم رقصیدیم و وقتی به نفس‌نفس افتادیم رفتیم دور میز کنار بقیه که آخر شبِ مهمونی رو حروم می‌کردن رو صندلی‌ها ولو شدیم. گفت یکی بپیچم با هم بکشیم و سر تکون دادم که نه و با پنجه‌ی دستم رو حرفم تاکید کردم. یک زمانی که جوان بودم ماری‌جوانا زیاد می‌کشیدم و از روی بچه‌باحالی‌ام نبود. بعد از مرگ بابام تحمل خودم رو نداشتم و اتفاقی یک بعد‌از ظهر تو حیاط دانشگاه آبتین بهم تعارف کرد و من هم یک پک کشیدم و دنیا طبق قاعده‌ای که مواد برات میچینه سبک وقابل تحمل شد. تمام اون ترم از کلاسها می‌زدم و می‌رفتم خونه‌ی امین نامی که از مراغه اومده بود و خونه‌ش پرده نداشت و همه‌ی اون پنجره‌های بلند و زیبا رو روزنامه چسبونده بود و انگار داشتیم تو یه قوطی کبریت زندگی می‌کردیم. ولی خوب اون‌روزها بی چک و چونه تموم شدو دیگه سراغ اون بچه‌ها رو نگرفتم و بجاش زیاد کار می‌کردم.امین از پس زندگی‌اش برنمیومد و مسافرکشی می‌کرد و یواش یواش گم وگور شد هیچوقت نفهمیدم از دانشگاه مرخص شد یا نه. آبتین هم حسابی دختربازی می‌کرد. به بهانه‌ی سربازی داشت لفتش می‌داد و درسهاشو یکی دوتا از هر ترم می افتاد. سیگارمو روشن کردم و یان اومد کنارم نشست. حسابی مست بود ولی سعی می‌کرد کت خاکستری‌اش هنوز تنش باشه و موقر به نظر برسه. چند روز قبلش با دیانا سر الکلی بودنش و گندایی که شبها اینور اونور بالا میاره جلوی ما دعواشون شده بود و این شب بخصوص قرار بود مثلا نخوره تا شب بتونه موقع برگشت رانندگی بکنه. دیانا از یان هم مست تر بود و متوجه نبود یا دیگه زندگی یه کاری با آدم می کنه که بعد از یجایی فقط خط و نشون‌ها رو بکشی که زیرزیرکی به خودت و بقیه بفهمونی من اهل بخیه هستم اما شما هم اگر چیزی دیدید به روی خودتون نیارید. یان بارها قبل از مراسم شام اومد تو آشپزخونه و یواشکی از پشت در یه شیشه شراب برداشت و توی لیوان پلاستیکی یه بار مصرف برای خودش ریخت و تند تند بالا انداخت و رفت. باقی وقتها هم میدیدم میره اینطرف و اونطرف و با زرنگی خودش رو با بساط بقیه شریک می‌کنه. اما سعی‌ای که یک آدم الکلی برای سرپا موندن می‌کنه تا بنیان‌هاش زیر سوال نره قابل تقدیر بود و هم اینکه احساساتم رو خط‌‌ خطی می‌کرد.معمولا معتادها مواد رو مصرف میکنن تا خودشون رو ول کنن و بتونن کارهایی که در طول روز خشمگین‌شون میکنه با درصدی از عواطف و احساسات شبها با مردم در میون بذارن.اما یان مثل یک روز معمولی کت خاکستری‌اش رو روی تنش حفظ کرده بود و به خودش با وجود لیوانهای شراب باج نمی‌داد. این کلیشه‌ی ترس از مادر و وابستگی کمی دردناکه اما وقتی که بهش فکر می‌کردم مدام باید بخودم یادآوری می‌کردم که به تو ربطی نداره. و از زندگی مردمی که از کنارت رد می‌شن دِرام درست نکن.
نفسم بعد از رقص بالا اومد و سیگاری برداشتم. یان فندکش رو روشن کرد و گفت: این رقصی که تو میکردی تقریبا مامبو بود…میدونی که؟
وقتی همه‌ی مهمون‌ها رفتن به اتاقم برگشتم. میز ناهارخوری بیضی شکل پر بود از بطری‌های نیمه‌پر و خالی که همه جای اونو بی رودربایستی پر کرده بود. با پس زمینه‌ی قرمزِ پخته‌ و خسته‌ای که روی دیوار پشت سرش نشسته بود حیفم اومد ثبت‌اش نکنم. عکسی گرفتم و چراغها رو خاموش کردم.

چند غروب بعد از مهمانی تولد، پشت میز نشسته بودم و بعنوان پایانِ رسمی روز سیگاری روشن کردم. کریستف اومد و اون هم سیگاری روشن کرد و گفت می‌خواستم بدونی که آنکا خیلی از غذاهایی که درست کرده بودی خوشش اومده و فکر میکنم یه پروژه‌ی بزرگ‌تر داری و آره...میتونی پول حسابی هم بابتش بگیری. تولد آنکا اواخر ماه مِی با نزدیک صد تا مهمون و برای هر مهمون بیست یورو. با تاکید روی بیست یورویی که می‌گفت و صداش رو هم سکسی کرد و ادامه داد نظرت در مورد این دوهزار یورو چیه؟ سیگارش رو به قفسه‌ی سینه‌اش نزدیک کرد و من مثل همیشه خشمگین بودم. خشمی که تکراری بود و یک جمله‌ای توی سرم اومد که نگفتم.. یادم می‌آد روزهای اول دلایل نزدیکی‌ما چند نفر چیز دیگه‌ای بود و امروز نپرسیدم چی شد که شدم آشپز دربار. و حتی حوصله‌ی این رو نداشتم تا بحثی رو باز بکنم که با سفسطه‌های دیگران احساس شکست‌خوردگی مضاعف بکنم. هر حرفی که می‌زدم باعث می‌شد به این نتیجه برسیم که من با آشپزی مشکلی دارم. و بعد از چندسال توی آشپزخونه دور هم بریز و بپاش کردن هنوز نفهمیده بودیم که این‌ها برای چیز دیگه‌ای مهیا می‌شد. فرصتی بود که مقدرات یک روز معمولی رو به بهانه ای مثل اینجور مسائل درک کنیم و به سادگی و یا با بی تفاوتی از کنارش نگذریم. مثلا وقتی صحبت از سینما می‌شد، آه سینما. توی فیلم «مرد سگ را گاز می گیرد» سکانسی هست که خیلی دوستش دارم. «بِن» تو کافه‌ی محلشون با دوست‌هاش نشسته بودن و شعر می‌خوندن و در آخر مست میکنن. زن کافه چی که همیشه باهشون مهربون بود آخر سر از کافه می‌اندازتش بیرون. و بِن عصبانی و مست و تلوتلوخوران میگه من رو داری می‌اندازی بیرون چون مستم. من رو می‌اندازی بیرون چون من سینما هستم. من سینمام... خیلی قشنگ بود. 

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

HTML

فکر می‌کردم اینروزها خوشحالم و بین هر رفت و آمدم به این شهری که ساکنش هستم در جذابیت ظاهری‌اش شریکم. اما بعد از هر عیشی ناخوشی‌ای پیداست بیرنگ و محو و سربه‌زیر، به این معنا که باید ببینی چه هستی در آستانه‌ی روز بی‌دلیل.
حالم خوش نبود و باید می رفتم خونه ی دوست ایتالیایی‌ام که تو بیمارستانه و صندوق پستش رو چک کنم. نامه‌هارو درآوردم و از همشون عکس گرفتم فرستادم براش و اون همه رو نگاه کرد و من پشت میز آشپزخونه‌ش نشسته بودم و پا روی پا تکون میدادم که زودتر تموم بشه و تبدیل به چندساعتی نشه که توی خونه‌ش بمونم و مجبور بشم زندگی کنم. بدتر از همه اینکه اسباب سیگارم رو نیاورده بودم و نمیتونستم بشینم تو حیاطش و سیگار بکشم. ناخودآگاه یه سرک کشیدم و دیدم روی میز داخل حیاط یه گلدون آفتاب گردون هست.  گلدون پلاستیکی زردی و چندتا غنچه داره و تک گلی که داره سیاه و کبود می شه. بهش آب دادم فقط چون میدونستم این نوع از گل‌و گیاه زیادی آب میخواد. گلدون رو برداشتم و بردم زیرشیر ظرفشویی و روش آب گرفتم. سینکش خاکی شد و دنباله‌ش رو نیومدم و با دستم آب رو هدایت نکردم تا خاک هارو بشوره ببره. باوجودی که میدونم این ایتالیایی، خیلی وسواسیه و هر باری که حالشو پرسیدم وسط کارهای زیادی که می‌کنه گفته دارم خونه تمیز می‌کنم و «و فان کوولو مِردانا». برام نوشته بود که بسته‌ای ندارم؟ و من از پشت شیشه‌های آشپزخونه‌ش میدیدم که گربه‌ی همسایه داره میاد و میومیو کنان منتظره در خونه رو براش باز کنم. دلم نمیومد که پشت در بذارمش اما اگه می‌اومد تو و من بخوام تا ده دقیقه دیگه بذارم برم باید از روی تخت با قربون صدقه بلندش بکنم و بفرستمش بره. خب اگه بمونه تو خونه‌ای که کسی نیست می‌افته میمیره و اون که حالیش نیست و بلند نمیشه و مجبور میشم بترسونمش تا چنگم نزه و بلند شه بدوئه بره. پشت سرش هم دوبار بگم: ولی تو خوشگل منی، تو ناناز منی. ولی به هر صورت اون با قهر از در میره بیرون. نمیخواستم در این پروسه‌ی کلیشه‌ای ذهنم شریک بشم. در رو براش باز نکردم و داشت با پنچه‌های کُپل حنایی رنگش به شیشه التماس می‌کرد که باز شو تروبه خدا. دوست ایتالیایی‌ام وقتهایی که افسرده‌ست و خونه میمونه و تو شهر و خیابون پاشو نمی‌ذاره با گربه‌ی همسایه کلک می‌زنه و میمونن توی تخت و تلویزیون نگاه میکنن و برای گربه استخون میاره و غذا درست میکنه و میخورن و می خوابن تا حالش خوب بشه و به گربه‌هه بگه برو دیگه خونتون و اونم نمیره اولش، و بعد با دست و پاش میترسونتش و یا با یه خیار گنده میاد تو اتاق خواب و گربه‌ی حنایی میترسه و میدوئه تو حیاط و درهارو میبنده و با اولین ترن برمیگرده به شهر و آدمها و موزیک و هر کوفت و زهرماری که این وسط برقراره. چشماش عفونتی پیدا کرده. اولش از چشمهاش اشک میومد تمام روز. هروقت که میدیدش با گوشه‌ی دستمال کاغذی چشمهاشو تمام وقت پاک میکرد تا اینکه زیر چشمش شروع کرد به باد کردن و هی خوابید و هی پف کرد تا بالاخره گفتن عمل کن و خلاص شو. چند روز پیش گفت هشت ساله که از چشم‌هام اشک میاد و دیگه خسته شدم. باید عمل کنم و راحت بشم. این به این معنیه که هشت سال در برابر هر اتفاقی که جلوی چشم تو می‌افته کسی از احساس و فکر تو اجازه نمی گیره و بی‌دلیل اشک میباره. بار قبلی یه هفته بیمارستان خوابید و اینبار هم همینطور. به نظرم بیمارستان دوست داره. هر سال یه مدتی رو اون تو زندگی می‌کنه و دراز می‌کشه و دلش به حال خودش می‌سوزه و فرصتیه که خودش رو درک کنه. باقی اوقات، رو تخت و کاناپه‌ی خونش همش می‌شینه و خودش رو سرزنش می‌کنه. هیچ راه در رویی نیست اما وقتی که افتادی بیمارستان دیگه یعنی یه مرگی‌ات هست و ای داد از دل بی قرار. از زمانی که می شناسمش این پنجمین باریه که تو بیمارستان بستری می شه و بخاطر ماجرای بی کسی اش تو درام زندگی‌اش داخل می شم و نفسم بند میاد. بی‌خود نیست به آدمهای احساساتی اتصالی می دم و از دستشون فراری‌ام. چ.ن تحمل خودم رو ندارم. این پوسته‌ی ظریف و خشکی به خودم کشیدم فقط برای راه نفسی‌‌‌ئه که بتونم از لابلای این حجم از سیاهی که دوروبرم می‌گذره در امان باشم. اما چه حیف که اونجا رو هم به خودم نمی‌بخشم و لباس تنم می‌کنم و می افتم تو کوچه که برم با کلیدی که مال من نیست در خونه‌ی یکی دیگه رو باز کنم.
طول کشید تا جواب سوال آخرش رو بدم. فکر کرد در خونشو کوبوندم و رفتم. گفتم: نه بابا! داشتم گل آب میدادم. جلوی در حیاطت رو که پر از برگ خشک ریخته شده بود جارو زدم و به نرگس‌هات نگاهی کردم و حوض کوچولوت رو پر از آب کردم و گربه رو راه ندادم و همینطور که برای تو می‌نویسم داره به پنچره‌ی آشپزخونه پنجول می‌کشه. هیچکدوم اینارو نگفتم و فقط نوشت: برو بسته رو هم از همسایه بگیر لطفا. گفتم باشه. درو کوبوندم و رفتم دم در گزینه «یوروکوفسکی‌»رو فشردم و همه‌ی توضیحات رو دادم که فلانی بیمارستانه و من دوستش هستم و بسته دست شماست و بیام بالا بگیرم. آقا گفتن. بیا طبقه سوم و من تا دودقیقه‌ی دیگه حاضر می‌شم. برگشتم تو راهروها و پله ها رو رفتم بالا. صدای پارس سگش بلند شد و آروم تر کردم سرعتمو تا زودتر نرسم جلوی درش و مجبور شم سرم رو روبروی لنز روی درش بندازم پایین و اون منو تماشا کنه. روی پله‌ها ایستادم تا زمانی که در رو باز کنه و هروقت باز شد به سمتش حمله کنم. عینک گرد و قرمزی زده بود با ریشهای بلند خاکستری و بلوز تنگ مشکی و شلوار جین . بسته رو گرفتم و پاهاشو دیدم که کفش زنونه‌ی پاشنه پنج سانتی پاشه. سفید و سرمه‌ای و جلو باز و شست تپلش از سوراخی جلو کفش زده بود بیرون .اون لحظه برام عجیب نبود اما فکر کردم من تنها تماشاچی این نمایش در بعدازظهر خانواده ی «یوروکوفسکی» بودم. زمانی که خانم یوروکفسکی قرار بود در رو برای من باز بکنه که اینکارو کرد و سگ هم پارس کرد و تق در بسته شد و من برگشتم پایین و بسته‌رو گذاشتم رو میز ناهارخوری و اعلام کردم که دیگه چی ایتالیا؟ برام یه بوس فرستاد و ماموریت‌ام تموم شده بود. درو باز کوبوندم و افتادم تو خیابون و آفتاب دراومده بود و سعی کردم کمی با این بعدازظهر که نسیم ملایمی با خودش آورده بود و باعث شده بود شال گردنم رو نپیچیم دور گردنم و با قوز از عرض خیابون رد بشم احساساتی برخورد کنم. شالگردنم به موازات پاهام توی هوا تاب میخورد و میرقصید و این ترکیب دیگه خجالت برانگیز نبود که هیچ، خیلی هم زیبا بود. آفتاب فقط این احساس شاعرانه‌ی دم دستی رو برام آورد که سعی کنیم بهتر باشیم. و بخاطر تغییر دمای خیلی نامحسوس ناخودآگاه تصمیم گرفتم شربت سکنجبین درست کنم. اما سرکه‌ی سفید نداشتم و با سرکه‌ی قرمز دستم نمیرفت که دست بکار بشم و اگر قرمزی سرکه باعث می‌شد شربت کِدر بشه از خوشخیالی دم غروبیِ خودم لجم می گرفت و بدهکار می شدم. تا حالا شربت درست نکرده بودم. یه بار فقط مربای آلبابو درست کردم و شیره‌ی باقیمونده رو کردم تو شیشه و تو تابستون مثل شربت خوردیم. اما سکنجبین مستقله و هیچی نمیتونه زیرش بزنه.برای خودش مکتبی داره و بدون کاهو هم می‌شه باهاش زندگی راه انداخت و اصلا اگر هم نپزی و نکنی تو شیشه تا تماشاش کنی اسمش که قشنگه. درست کردنش هم آسونه و بارها دیده بودم که چطور روی گاز بین نعناهای معلق روی شهد چطور قل می زنه. زمانی که تو شُکریه می‌نشستیم مامان بیشتردرست میکرد و با سبدی پر از کاهو به روی تراس پناه میاوردیم و همونجا ولو می شدیم و ساعتها می‌گذشت و خیلی واقعی و درست متوجه میشدی که تابستونه. اما هنوز تابستون نشده. رفتم فروشگاه و بجای یه بطری سرکه‌ی سفید دو تا کیسه ی بزرگ خرید کردم و دوباره سوار اتوبوس نشدم و از پشت خونه و کنار رودخونه پیاده برگشتم. نیمکت های چوبی و لیز قبلی رو برداشته بودن و بجاش فلزی و براق گذاشته بودن. از همین چیزا بیشتر لجم می گیره. نمیگم کهنه نره نو بیاد. میگم چرا نو نوارش اینقدر غربتیه. کیسه‌های سنگین رو با خودم از بین درخت‌ها و مرغابی‌ها میکشیدم و به سگهایی که در دوردست کمی قبل از غروب بپربپر می‌کردن حسودی‌ام میشد. رسیدم خونه و لباس عوض کردم. وسایل رو توی یخچال جاساز کردم و شربتم رو پختم و پشت بندش یه غذای اختراعی با بلغور و سبزیجات براه انداختم. از قابلمه‌ی شربتم برای مامانم عکس فرستادم که دید و جواب نداد. لباس بهتری پوشیدم و برای خودم شمع روشن کردم و موزیک گذاشتم. پرده هارو کشیدم و مثل آقا‌ها نشستم رو مبل و پا روی پا انداختم و رو به پنجره‌های کور تکون می دادم. غذام دم می‌کشید و کمی بعدتر بالاخره میخوردمش و شربت رو یه روز دلگیرِ دیگه افتتحاح می‌کردم و سعی می‌کنم تصوری داشته باشم از کسی که بهم می‌گه کمتر بترس و بپر.

۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

باغِ فیروزه

کاش بستنی توت فرنگی داشتم یکم حالمو بهتر می‌کرد…گفتم بخرم اما دیدم رژیم‌ام و از بس چاق شدم سعی می کنم این چیزا یادم بره…ولی تو باغ توت‌فرنگی کاشتم.گفته بودم؟نگفتم. نه!…حاضر بودم برم دیشب لای بوته‌ها دراز بکشم..اما گفتم واسه چی؟ حالا می گن مست کرده و می ترسن…دیگه به کسی نگفتم دوباره قرص می خورما. تو هم نگو… حیف نمی شه الکل بخورم…، همون گفتم سرم درد می کنه نمیخورم. نادرم هیچ تعارف نزد البته…ولش کن من الان فقط بستنی می‌خوام…ولی چاقی دیگه مثل سابق نیست که! می‌گن معنی بدی داره..کوفته، درده، افسردگیه.. چه میدونم…چند سالی بود مهمونی با آدم زیاد ندیده بودم.باورت میشه؟…بذار یه دستمال پیدا کنم بذارم رو چشمم، ریمل‌اش خوب نبوده چشمام قرمز شده…دیشب تقریبا از همه پرسیدم: خط چشمم کجه؟ ..گفتم کلافه‌ام یاد این افتادم، ملافه‌ها هم کثیف شدن دیشب…شش نفری رو تخت با کفش حرف زدن…اگه من نبودم نادر فکر می‌کنی مهمونی می داد؟ ..ولی از وقتی اومدیم باغ به من بیشتر خوش می گذره…من یه سیگار روشن کنم…گفتم علی با یه زن لاغر ته باغ بودن؟..نگفتم…وقتی اومدن داخل شوهر زنه اومد دنبالش، اما زنه نمی‌خواست بره انگاری…شوهر زنه استاد دانشگاه بود، راجع به آینده‌ی دخترای نادر با هم حرف زدن…باورم نمی‌شد اینقدر دوست پیدا کنم…آتیش هم روشن کردیم، یعنی دیدم زغال داریم خودم روشن کردم…بهترین راه دوست پیدا کردن مهمونیه…راستی دیشب دستبندم گم شد، کاش بودی تو برام پیداش می کردی ..بگو ببینم کی برمی‌گردی؟…خونه‌اش بزرگ نیست اما خرجش بالاست. خیلی خرابی داره باید درست بشه،..همیشه عادتته، یه دفه خفه‌خون می گیری، معلوم نیست باز یاد چی افتادی…باید بشینم براش یه حساب کتابی بکنم…باغ‌ شو دوست دارم.

وقتی از سر کار بر‌میگشت روی تختش دراز می‌کشید و موهاش رو توی انگشتهای درازش می‌پیچید و اینقدر تاب می‌داد تا از توک انگشتهای سفید و بی‌رنگش بپره بیرون و دوباره حسب بر قضا از یه جای دیگه روی سرش دسته‌ای مو جدا کنه و بپیچونه و تا انتهای شب که خواب پایین اون طراحی‌هایی که از زن چاقی کشیده بود بغلش بکنه و ببرتش. همین بود که بود. من اون طرف‌تر یا نقاشی می‌کردم و یا مجله‌‌ای دستم می‌گرفتم و براش داستانهای کوتاه می خوندم. گاهی بین داستانهای کوتاه که بعضی اوقات به قدری بی‌مزه و بی کشش  بودن حواسم پرت می شد و نمی فهمیدم که خوابش برده و همینطور به خوندن ادامه می‌دادم. تا وقتی که اون داستانهای بی‌مزه تموم بشه و بلند شم برگردم خونمون. بین فیروزه و من احساس بخصوصی بوجود اومد. قبل از اینکه هم بابا بمیره و ما شهرستان زندگی می‌کردیم، هر ازگاهی برام نامه می‌نوشت. نامه‌های طولانی ومفصلی اندر احوالات مخصوصش که نشون از پیشرفت مریضی‌ش داشت.نوشته‌هایی با شروع یک‌روز دلگیر در تهران و مسافتی که تو اتوبان‌ها پشت سر می گذاشت تا محل کارش و شرح قیافه و رفتار باقی همکاران، رژیم غذایی‌اش و شب‌هایی که بر‌می‌گشت تو اتاقش و زیر نور لامپ صد خاک‌گرفته‌ای با خودکار آبی صفحات روزانه‌ش رو تموم می‌کرد و هر ازگاهی هم بخشی‌اش رو برای من می‌فرستاد.نوجوان بودم و اون همه گیجی و گنگی به‌نظرم زیبایی مطلق می‌اومد.نوشته‌هایی که از احوالات سر صبحی تو اتاقی شلوغ تا غروب یک روز خشن که تو تهران تموم می‌شد. روزهایی پر از دعوا و عربده با مردم و نگرانی و شکنندگی. بارها نامه‌هاشو می خوندم و توصیه‌های جدی‌اش رو برای زندگی بزرگسالی اجرا می‌کردم. این توصیه‌ها تا حدود زیادی شامل عشق و شفقت به طبیعت و دنیای اطراف می شد. الان که فکر می‌کنم می‌بینم اون نصایح در عنفوان سی‌و‌پنج سالگی نتیجه‌ی سالها شکست بود و آرزوی دیگه ای نداشت جز اینکه کسی مثل خودش روزهای سختی رو نگذرونه. درست هم می گفت و بعد‌ها شاهد درد زیادی که می کشید بودم. در طی یکسال چندبار شغلش رو عوض کرد و از این دفتر روزنامه به اون روزنامه جاشو عوض کرد و هربار با توهماتی که توی سرش ناخوداگاه حمل می‌کرد با همکاراش دعواش می‌شد و چند ماهی خونه نشین بود تا خرج و برج زندگی صورت حساب کت و‌کُلفتی جلوش می‌ذاشت و مجبور می‌شد از اون کوچه‌ی بن‌بست پاشو بذاره بیرون و برگرده به شهری که اصلا دوستش نداشت. از اتوبوس‌ها متنفر بود و سعی می‌کرد از بیسکوییت و ساندویچ روزانه‌ش بزنه و تاکسی بگیره و یکراست بره سر کار. اوایل هر کاری بخاطر طبیعت گرمش و ظرافت بی‌اندازه‌ای که داشت به دیگران اعتماد داشت و از خوشگلی و خوش‌لباسی مردم حظ می کرد و شبها با قهوه ی ترکی که من درست می کردم همه شو برام تعریف می کرد و سرش رو تند تند توی یه منحنی مختصر جابجا میکرد و کیف می‌کرد از اینکه به زندگی برگشته. من تماشا می کردم و قهوه رو با حوصله می‌خوردیم و گاهی با بالا رفتن صدای خروپف بابا و مامانش صدامون رو پایین میاوردیم و برای دوازده شب از پله‌ها برمی گشتیم بالا تا من نقاشی بکنم و اون بخوابه و به موسیقی‌های منتخبی که داشتیم برای بار هزارم گوش بدیم. اون سالها من گوشه‌هایی از اتاق اونو می‌کشیدم با رنگ روغن که شامل تیروتخته هایی می‌شد که قرار بود تبدیل به چیز دیگه‌ای بشن. بیگودی و شیشه‌ی عطر و پیراهن‌های گُل‌گلی و از این بساط‌های معمولی و کلیشه‌ای. همه ی اون نقاشیهای رنگ روغن تا تابستون بعدش به سطل آشغال ریخته شدن. فیروزه هیچجوری قانع نمی شد که من نقاشی دوست دارم و مدام می‌گفت: رنگ می‌مالی و نقاش نیستی و این احساسات جاش توی نقاشی نیست. من هم اصراری نداشتم و وقتی دیدم دارم از اتاقش بعنوان انباری که بار قابل توجهی هم حمل نمی‌کرد استفاده نمی‌کنم نقاشیهایی که بهش ارادتی نداشتم رو از سر جوانی ریختم توی سطل سر کوچه‌شون و به کاغذهای نازک کاهی پناه آوردم که بشه لوله‌اش کرد و چپوند تو هر سوراخی که میشه هرجایی پیداشون کرد. موازی این خرابی‌ها احوالاتش حسابی بهم ریخت و حاضر نبود حتی من رو ببینه. با محل کار آخرش به مشکل خورده بود و فکر می‌کرد تحت یک نیروی برتر داره کنترل می شه و کسی جز من نمیتونه  رابط با این گروه خطرناک که آرامش رو ازش گرفته بودن باشه. خب حق داشت. چون کسی جز من هرروز نمی‌دیدش و افکارش رو نمی‌شنید. و این عامل بی‌سروزبون رو بحدی خطرناک تصور کرده بود که گفت مفتی می‌آد خونه‌‌ی من و می ره و همه‌ی اطلاعات من رو می‌بره برای آدم فضایی‌ها. اونقدر خنثی بودم و یا جوان که بین احوالاتش فرصتی پیش نمی‌اومد گشتی بزنم. از هر آدمی که جلوم رد می شد بهم تذکر می داد که این نزدیکی با فیروزه برای تو خطرناکه و ممکنه تاثیرات جدی‌ای برات داشته باشه. ناخودآگاه همه‌رو رد می‌کردم و با خونسردی خاصی که کسی بهش شکی نمی‌کرد ازش رد می‌شدم. من فیروزه رو برای خودم برداشته بودم و هیچ کدوم از این ناخوشی‌هاشو به دلم نمی گرفتم و سالها با این اوضاع خاموش به روشنی گذشت و من تا آخرین روزهایی که باهاش بودم هم بهم عاشق بود هم از من می ترسید. بابام که مُرد تا صبح کنار تختخواب من نشست و یه دامن تَرک چهارخونه مشکی پوشید و با پارچ آب نشسته بود کنارم و هربار که به هوش میومدم بین کابوسهای خاکستری که دچارش بودم بهم آب تعارف می‌کرد و خودش رو تکون می داد. دروغ چرا ما به هم محتاج بودیم . روحیه‌ی نازک و معلق اون تو دنیایی که من داشتم رشد می‌کردم راه نجاتم بود و برام مسیری رو روشن می‌کرد که تو هیچ داستان مزخرفی ننوشته بودن. وقتی حالش خوب بود و پنج شنبه‌ها می نشست و با من نقاشی می کرد از هر ضربه‌ی قلم‌مویی که روی تخته سه لایه‌ها می‌زد دلم به درد می‌اومد و تمام پاره‌پورگی‌ام رو جبران می کرد و آخر هفته رو حواله می داد به دنیایی که بهش احساس تعلق می‌کردم. من بزرگ تر میشدم و اون منزوی‌تر و تنها‌تر. یواش یواش خیابونهای شهری که اون بهم نشون داده بود شد برای من دیار آشنا و اون دیگه جایی رو نمی‌شناخت و برای فرستادنش به آدرسی، باید کلی توضیح می‌دادم. و تعریف مختصری از اینکه چرا بعضی خیابونها یکطرفه شده و تصادفی نیست و با حجم زیاد ترافیک شهرداری این طرح رو اجرا کرده.باید با دقت براش توضیح می‌دادم اگه تو می‌خوای بری خونه خاله اشی باید سر کوچه‌ی جامی پیاده بشی و طول کوچه رو تنهایی بری. در غیر اینصورت دوباره گم می‌شی و می‌شد و بعضی اوقات هم نمی‌شد. تا ته خط می رفت و مغازه ها رو نگاه می‌کرد و با حوصله تا عصر و کمی قبل از شام خودش رو می‌رسوند خونه‌ی خاله و هیچکس نمی‌فهمید که فیروزه از ساعت سه تو خیابونا داره همه‌ی ظرف و ظروف‌ها، آبا‍ژورها و پارچه‌ها رونگاه می کنه تا برای شام برسه اونجایی که دعوت بودیم. شامش رو که می‌خورد می‌رفت تواتاقی و دراز می‌کشید و می‌خوابید. و هیچکس نمی‌دونست که اون ساعتها در روز راه میره و با این وجود هنوز اضافه وزن داره.
دیگه سرکار نمی‌رفت و تصمیم گرفت توی خونه خیاطی بکنه و با مردمی که خیرش رو نمی‌خواستن مراوده‌ای نداشته باشه. برای خودش یک دست مانتو شلوار، دامن، بلوز، رکابی، پیرهن گلدار و روسری و شال گردن و رومیزی و هرچیزی که از دستش بر‌میاومد بافت و دوخت و اطراف خودش پهن کرد و مشتری‌ها رو صدا کرد. مادرش خودش رو تاب داد و به سیاه‌بختی‌ای که سرش اومده بود غصه میخورد. با پارچه‌ها و کامواها نقاشی می‌کرد و به سرو وضع خونشون می‌رسید و بیشتر در امان بود و واقعا اینطور به نظر می رسید و صلاح در این بود که کمتر از خونه بیرون بره. چندباری هم با مردهایی قرار گذاشت و رفت و دیروقت اومد و تا خود صبح گریه کرد اما زود سعی کرد بخاطر دوادرمونی که می‌کرد فراموشش کنه. اما آخری رو تا به امروز فراموش نکرده. باغی داشت تو شهریار. سر اتوبان باهاش قرار می‌گذاشت. فیروزه ماتیکش رو می‌زد و و مانتوی گشاد سرمه‌ای رنگش رو می‌پوشید و اینقدر به صورتش پودر میزد که تشعشعاتش تا روی شال زرشکی‌اش می‌رسید. به مامانش می گفت میاد خونه‌ی من تا نقاشی کنیم. تو کیفش آجیل و بیسکوییت و دو پاکت سیگار و یه دفتر کوچیک طراحی برمیداشت. بعدنا گفت نادر خیلی خسیس بود. حتی نکرد یه کیلو گوشت بگیره تو باغ کباب کنیم بخوریم و هربار هرچی من آجیل و تخمه و بیسکوییت داشتم خوردیم و بلند شدیم اومدیم. حتی یه بار بهش گفتم اینهمه خرج دخترات می‌کنی یعنی من لایق یه ناهار نیستم…بهش برخورد و برای دفعه بعد یه قاب خرید که توش پر از پروانه‌ی خشک شده‌س، اوناهاش..می‌خوام چکار! اما چکار کنم اگه هی بزنم تو صورتش ولم می‌کنه و منی که صبح تا شب تو خونم دیگه جایی ندارم برم. یه خونه‌ی تو می‌آم یه خونه خاله اشی. خونه‌ی اونا هم که دیگه نمیشه زیاد رفت بچه‌هاش خوششون نمیان. نه که قرص می‌خورم دست خودم نیست همش خوابم می‌گیره. اونا خوششون نمیاد من میرم رو تختشون دراز می‌کشم. ..نه  همین خوبه. زنش رو طلاق داده و اینقدر از سن کم شروع کرده به دختر بازی که دیگه حتی راستش نمیتونه. ببخشیدا…ولی نمیدونم دیگه چجوری بگم…باغش کوچیکه اما باصفاست حوض هم دارن. البته شکسته و توش آب نمیریزن. حالا گفتم اینباری رنگ و قلم‌مو بیارم داخلش رو برات نقاشی کنم؟ گفت بیار تا من تعمیرات می‌کنم تو هم بشین باغ‌رو بکش. چندتا درخت انجیر، درخت گیلاس، سیب. اما نمیدونم بار میدن یا نه! کسی نمیرسه به اونجا. حیف قصد ازدواج ندارم مگرنه زنش میشدم و میرفتم همونجا میموندم. ..نه! خیلی خسیسه یه نمی‌کنه حداقل برنج بگیره من دم کنم و اون بره کباب بگیره از سر خیابون. والله شده تا شهریار مسافر هم زده و پولشو گذاشته جیبش و خرج نکرده. من خودم حتی میتونم از خونه غذا درست کنم ببرم اما میگم واسه چی؟ برای کی؟ اگه من زنگ نزنم حتی یادش نمی افته…به کسی نگی‌ها ولی یه وقتایی خیلی دلم برای اونجا تنگ میشه اما به اون نمی‌گم ، میگم برای تو میمیرم نادر. دروغ می‌گم من دیگه برای هیشکی تب نمیکنم. آخ کاش می‌شد یه بارم تو بیای...البته ما اونجا زود میخوابیم، نکه ساکته آدم زود خوابش می‌بره یه رادیو هست یه وقتی روشنش می‌کنیم، یه وقتایی هم نه…من بوسیدنش رو دوس دارم، اما اون نه، یه راست میره سر اصل مطلب…ببخشیدا! هربارم میگه کی وزن کم می‌کنی…میگه حداقل ده کیلو باید بذارم زمین. راستم می‌گه چاق شدم. گرچه یادم نمیاد کی چاق نبودم…از بچگی همین بودم. تو عکس‌ها که نگاه می‌کنم و بقل هرکی که هستم این گوشتهای تنم چین خورده افتاده رو هم رو هم..البته مال بچه قشنگ می‌شه، تو هم اینجور بودی…یه سیگار روشن کن برام ببینم بلدی؟